از این به بعد اینجا هستم

sereshkesorkh.blogfa.com

چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

علی کردان مرد!

حقیقتش من هم جزء کسانی بودم که این وسط گیر کرده بودم. امیدوارم خدا و اون بنده خدا به خاطر چند تا sms و اینا ببخشنم.

اما مطلبی که متأسفانه امروز خوندم

تأسف بابت اینکه چرا امروز و نه دیروز.

و با خوندنش در این نتیجه قبلاً رسیده ام راسخ تر شدم.

الناس عبید الدنیا...

الناس نیام ...(ترجمش میشه مردم خوابند و وقتی بمیرند بیدار می شوند)

بهتون (به همه کسانی که می خوان حرف طرف مقابل رو هم بشنوند ) پیشنهاد می کنم بخونند...

نظام آباد، ناگفته های کردان...

http://nezamabad.com/detail.asp?lang_id=1&id=3534

والسلام

 

 

چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()

حکایت

لاینل واترمن  داستان آهنگری را میگوید  که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد،گفت :

"واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده." آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: - "در این کارگاه فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه ای فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یکبار کافی نیست." آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش کرد و ادامه داد: -"گاهی فولادی که به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک میاندازد. میدانم که از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیرمناسبی در نخواهد آمد." باز مکث کرد و بعد ادامه داد: - "میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزیکه میخواهم این است

: "خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم . با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده ، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن"

منبع:http://emiltext.persianblog.ir

پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()

امروز 13 آبان بود (البته هنوز هم هست!)

با توجه به اینکه محل کارم نزدیک محل تجمعات سبز!سبز بود جمعیت بسیار زیادشونسبز رو دیدم!

یه جمعیت بین 20-40 نفری سبزسبز که بصورت خیلی جالبی هتاک بودند و به اندازه 100 نفر سر و صدا می کردند.

جالب اینجا بود که مأمورای نیروی انتظامی بجای اسلحه برای برخورد با این آتش گرفته های بی وطن کپسول آتش نشانی حمل می کردند...

پ.ن 1- نمی دونم چرا هیچ عکس واضحی از جماعت سبز که منحصر به 13 آبان باشه تو اینترنت نیست. فقط یه سری فیلم با کیفیت افتضاحه! پس اون جمعیت میلیونی کو؟!

پ.ن 2- نمی دونم چرا علاقه شدیدی به این شکلک سبز سبز پیدا کردم. (البته جالبه که وقتی پوینتر ماوس رو روش نگهداری می نویسه سبز!)

خدا به خواب زده های حامی آشتی با سبزهاسبز بیداری عطا کنه!

فعلا همین.

چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۸ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: 13 آبان و سبز

١: دوستى مى‏گفت: براى سخنرانى عازم شهرى بودم و بحثى را آماده کرده بودم؛ همین که سخنرانى را شروع کردم، بحث یادم رفت و هرکارى کردم یادم نیامد. همین نکته را موضوع بحث خود قرار دادم که اگر لطف خدا نباشد، ما هیچ هستیم.(آقای قرائتی)

٢:استاد مرحوم آیت الله مجتهدی (قدس سره الشریف) می فرمودند که: به حافظه تان ننازید. یکی از بازاریهای قدیم اواخر عمر همه چیز از یادش رفته بود و حتی اسم خودش را هم نمی دانست!

حدیث نفس: دیروز وقت وضو یادم رفت که اول دست راست را باید بشویم یا دست چپ!

خدایا! پناه بر خودت!

دوشنبه ٤ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()