علی کردان مرد!
حقیقتش من هم جزء کسانی بودم که این وسط گیر کرده بودم. امیدوارم خدا و اون بنده خدا به خاطر چند تا sms و اینا ببخشنم.
اما مطلبی که متأسفانه امروز خوندم
تأسف بابت اینکه چرا امروز و نه دیروز.
و با خوندنش در این نتیجه قبلاً رسیده ام راسخ تر شدم.
الناس عبید الدنیا...
الناس نیام ...(ترجمش میشه مردم خوابند و وقتی بمیرند بیدار می شوند)
بهتون (به همه کسانی که می خوان حرف طرف مقابل رو هم بشنوند ) پیشنهاد می کنم بخونند...
نظام آباد، ناگفته های کردان...
http://nezamabad.com/detail.asp?lang_id=1&id=3534
والسلام
لاینل واترمن داستان آهنگری را میگوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد،گفت :
"واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده." آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: - "در این کارگاه فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه ای فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یکبار کافی نیست." آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش کرد و ادامه داد: -"گاهی فولادی که به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک میاندازد. میدانم که از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیرمناسبی در نخواهد آمد." باز مکث کرد و بعد ادامه داد: - "میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزیکه میخواهم این است
: "خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم . با هر روشی که می پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده ، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن"
منبع:http://emiltext.persianblog.ir
امروز 13 آبان بود (البته هنوز هم هست!)
با توجه به اینکه محل کارم نزدیک محل تجمعات سبز!
بود جمعیت بسیار زیادشون
رو دیدم!
یه جمعیت بین 20-40 نفری سبز
که بصورت خیلی جالبی هتاک بودند و به اندازه 100 نفر سر و صدا می کردند.
جالب اینجا بود که مأمورای نیروی انتظامی بجای اسلحه برای برخورد با این آتش گرفته های بی وطن کپسول آتش نشانی حمل می کردند...
پ.ن 1- نمی دونم چرا هیچ عکس واضحی از جماعت سبز که منحصر به 13 آبان باشه تو اینترنت نیست. فقط یه سری فیلم با کیفیت افتضاحه! پس اون جمعیت میلیونی کو؟!
پ.ن 2- نمی دونم چرا علاقه شدیدی به این شکلک سبز
پیدا کردم. (البته جالبه که وقتی پوینتر ماوس رو روش نگهداری می نویسه سبز!)
خدا به خواب زده های حامی آشتی با سبزها
بیداری عطا کنه!
فعلا همین.
١: دوستى مىگفت: براى سخنرانى عازم شهرى بودم و بحثى را آماده کرده بودم؛ همین که سخنرانى را شروع کردم، بحث یادم رفت و هرکارى کردم یادم نیامد. همین نکته را موضوع بحث خود قرار دادم که اگر لطف خدا نباشد، ما هیچ هستیم.(آقای قرائتی)
٢:استاد مرحوم آیت الله مجتهدی (قدس سره الشریف) می فرمودند که: به حافظه تان ننازید. یکی از بازاریهای قدیم اواخر عمر همه چیز از یادش رفته بود و حتی اسم خودش را هم نمی دانست!
حدیث نفس: دیروز وقت وضو یادم رفت که اول دست راست را باید بشویم یا دست چپ!
خدایا! پناه بر خودت!
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...
از دوری تو غمین و نالان هستیم
وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم
اصلیت ما را تو اگر می پرسی
از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!
------------------------------
ما لشگری از سلاح روسی داریم
در دوز و کلک رگ ونوسی داریم
هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم
این هفته فقط نیا عروسی داریم
-----------------------------
از جور زمانه ما شکایت داریم
اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم
ما مشکلمان گرانی و بیکاریست
آقا به نبودنت که عادت داریم...
-----------------------------
ما قیمت روز ارز را می دانیم
معیار بهای بورس در تهرانیم
فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است
هر روز دعای عهد را می خوانیم
---------------------------
صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو
از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...
از آنچه که ما دوست نداریم نگو








