برای آمدنت

هزار نذر قرآن کردم

اما فراموش کردم که بگويم

تا نيايی نخواهم خواند!

برای آمدنت

هزار عاشورا خواهم خواند

اما

اگر بيائی و من باشم

که اگر بيائی و من نباشم

نذرم نذر بی وفا خواهد ماند

ای کاش وقتی بيائی که باشم

 

گر طبيبانه بيائی به سر بالينم

به دو عالم ندهم لذت بيماری را

سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

به تازگي روزنامه «الشرق‌الاوسط» و چند رسانه عربي ديگر به نقل از يك مقام بلندپايه مصري اعلام كرده‌اند:

1ـ اينكه ايران نام خيابان «خالد اسلامبولي» را به «انتفاضه» تغيير داده، مسأله‌اي داخلي است و ربطي به مصر ندارد. ايراني‌ها بايد از ملت مصر به خاطر آنكه نام اين خيابان را «خالد اسلامبولي» گذاشته بودند، عذرخواهي كنند.

2ـ تغيير نام اين خيابان مستوجب دادن امتيازي به تهران يا آغاز فوري عادي‌سازي روابط بدون در نظر گرفتن متغيرهاي منطقه‌اي و بين‌المللي و روابط مصر با اعراب نيست.

3ـ يكي از شرايط قاهره براي برقراري رابطه با تهران، آن است كه ايران مذاكرات خود را درباره جزاير سه‌گانه با امارات از سر بگيرد.

4ـ مصري‌ها در آغاز سال گذشته ميلادي، ليستي شامل آدرس و شماره تلفن «تروريست‌هاي مصري مقيم ايران» (!) را به مقامات تهران داده‌اند، ولي ايراني‌ها پاسخي به مصري‌ها ارايه نكرده‌اند. قاهره از تهران مي‌خواهد اين افراد را دستگير كرده، تحويل مصر دهد.

--------------------------------

آنچه خوانديد مطالبی به نقل از بازتاب بود....

واقعا جلب توجه ميکند!

وقتی مقام معظم رهبری می گويند که با هر قدم عقب نشينی ما دشمن فشار برای پيش روی را افزايش می دهد بی دليل نيست...

اين عمل نتيجه تفکر احمقانه وزارت امور خارجه و جواب مثبت شورای شهر به اين نوع تفکر است...

واقعا از داشتن چنين وزير امور خارجه ای متاسفم !!!

(جالب اينجاست که يکی از خيابانهای قاهره پهلوی نام دارد)

دوشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.

يادم مياد تو کتاب ادبيات يکی از سالهای دبيرستان يه درس بود از يه نويسنده توانا به نام

چگونه من عينکی شدم؟

اون بنده خدا از اين نوشته بود که هيچی رو درست نمی ديده و اينجور ماجرا ها که خوردم زمين و دروديوار و نديدم و اينجور چيزا...

اما نمی دونم...

وقتی من عينکی شدم هيچ کدوم از اين اتفاقات نيوفتاد.فقط يه چن وقتي، به قول ادبا،در هنگام مطالعه،سرم درد ميگرفت و چشام اينجوری بود!(البته نه به اين شدت)

بعد از ۲ ماه حال و وقت دست به دست هم دادند و ما به زيارت يک عدد دکتر تائيد شده چشم و اينا نائل شديم.

تا نشستيم يه دونه دستگاه ديديم و در عرض سيم ثانيه مشخص شد که بابا!چشات ضعيفه!

در عرض ۳ دقيقه بعدی نوع عينک سفارش و اينا تا چهارشنبه...

از ۴ شنبه عينکی شديم رفت اينجوری    !

خب ديگه!از حالا به بعد به عينکی های عالم يه دسته گل ديگه اضافه شد...

(البته در همه موارد بغير از غذاخوردن که پدرم و در مياره!)

----------------------------------

پی نوشت:

خيلی جالبه که يکی هی بگه من سياسی نيستم اما وقتی سايت درپيتش رو باز ميکنی بوی گند سياسی بازی و سياسی کاری خفت کنه...

                                            آقای ابطحی!این جمله رو بجای وبلاگ بالای مونیتورتون بنویسید!

 

 

 

پنجشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٢ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

بعضی وقتا دل آدم تنگ ميشه برای وقتايی که خيلی ازشون گذشته...

چند شب پيش مهمون يکی از معلمای قديمی و صميمی دوره راهنمائيم بودم.اين مرد بزرگ سال سوم راهنمائی علوم تجربی درس ميداد و من يکی از بچه های پا به کار اين کلاس بودم.

آخه يه جور ديگه درس می داد(يه جورائی خيلی باحال) برخلاف معلمای ديگه روشهای آسمون و ريسمونی نمی گفت(آخه همون سال يه معلم داشتيم تو مدرسه که علوم و فرمولهاشو به روش مثلثی ياد ميداد و از هر فرمولی يه مثلث می ساخت و )روشهاش برخلاف خودش آروم و بی سروصدا بودند.

سر کلاسش همه آمادگی داد و بيداد و تيکه پرونی و شوخی و از همه مهمتر درس ياد گرفتن داشتن.

تیپش خيلی تیپ توپی بود(چيييی شد!!!) يه سبيل مردونه شلوار و لباس معمولی هيکل ميزون و از مهمتر با مرام و معرفت.

گذشت و گذشت تا موقع امتحانا شد و ما هم امتحانامون نهايی بود.جالب اينجا بود که روز قبل از امتحان کلاس تقويتی علوم داشتيم!!!!

گذشت و امتحانا تموم شد و من با يه معدل خوب به يه دبيرستان خوب رفتم و از بزرگ مرد ماجرا خبری نداشتم تا اينکه ۱ سال بعد معلم دينی مونو تو اتوبوس ديدم و ماچی و بوسه ای و خبری و يهو آقای پاسبانی گفت از فلانی خبر داری؟

گفتم نه!چطور؟(ته دلم خالی شد که يا اباالفضل!نکنه....)

گفت قيافش خيلی عوض شده!(کپ کردم يعنی چی؟سوخته؟ضربه خورده؟چاقو خورده؟)

آدرس مدرسه جديدشو گرفتم و يه روز رفتم سراغش....

کپ کردم!!!!

هيچی!!!

معلوم شد استاد بزرگوار يه سال تموم مارو سر کار گذاشته بودند!!!

از اون تیپ هيچی کم نشده بود فقط يه ته ريش مشتی اضافه شده بود و از اون لحن لوطی مسلک چيزی به گوش نمی خورد!!!

خيلی برام جالب بود!چطوری شد که اينطوری شد؟

بعدش فهميدم جو  ارازل و اوباش مدرسه دليلش بوده و هنر معلمی و اینجور چيزا....

خيلی دلم براش تنگ شده بود.چند شب پيش به بهونه يک از بچه ها يه سر بهش زدم و کلی ياد جوونيارو کردم.

زمانی که (مثل حالا ) کيف ميکردم مودب جلو استاد بشينم .دوزانو. آروم...

يادش به خير...

آقای عابدی

تو زندگيم خيلی چيزها ازتون ياد گرفتم.

همين...

 

 

 

یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

بعضی اوقات ميشه آدم احساس می کنه که کنترل کار از دستش خارج شده و ديگه هيچ کاری از دستش بر نمی آد

به قولی نا اميدی کامل...

اينکه آدم ببينه که عزيزش داره تو دستش بال و پر ميزنه خيلی سخته

چند روز پيش برادرم (که آبله مرغون گرفته) نصفه شب حالش بد شد.وقتی از خواب پريدم و حالشو ديدم اولين کارم گرفتن ماشين بود و بردنش سمت درمونگاه.دو تا آمپول و خونه و مابقی قضايا...

 اما اونجا بود که فهميدم اگه سلطان پول دنيا هم باشی وقتی کوچکترين اتفاقی برات بيفته غير از يا زهرا و يا ابوالفضل هيچی نداری که بگی...

دست آدم از همه چيز کوتاه ميشه ...

همين.

پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

5)

مرد و زن که زیارت کردند زن آرام ناطقه اش فعال شد که:

می دانی چه کردی؟ آنکه نامربوط گفت جوانکی بود که گفت و گذشت!آنکه تو زدی دیگری بود!بنده خدا!مرد بود!که دست بر رویت بلند نکرد ندیدی قدرتش را؟

و مرد شرمسار شد که باید عذر بخواهم!که به اشتباه من غرور مردی شکسته شد که خود میدانم غرور مرد را شکستن (آنهم نزد کسانش) یعنی چه!

و آرام حرکت کردند و سر همان گذر و سئوال که که بود؟چه بود و از کجا!

و با هر پاسخ مرد شکسته تر و شرمسار تر می شد(که هرچه از مرد ماجرا شما میدانید او هم فهمیده بود)و فهمیدند که در کجا زندگی می کند و مرد راسخ تر شد برای عذر خواهی.

رفتند و به سبیل تحفه (همانگونه که رسم عهدشان بود)پتویی خریدند و پرسان پرسان به منزلش رسیدند و دق الباب کردند

 

                                                               *****************

 

مرد آرام در خانه نشسته بود( انگار نه انگار) که دق الباب شد و صدایی نا آشنا اذن دخول خواست مرد برخاست و در را باز کرد که دید همان مرد است و اجازه ورود می خواهد همراه همسرش.تعارفکرد و خودش آرام به سمت اتاق رفت و دعوت کرد که بفرمائید.

مرد که نشست آرام شروع به صحبت کرد که مرد بزرگ!من اشتباه کردم.تو مردانگی کردی!می فهمم که من چه کردم تو چه کردی! برای عذر خواهی آمدم...

مرد آرام جا به جا شد و گفت : من همان موقع با امام رضا تصفیه کردم.همان موقع بخشیدمت به امام رضا!اشکالی ندارد.ااما هدیه تان را نمی پذیرم که اتفاقی نیفتاده...

گذشت ایم گذشت و سالهایی چند بر جهان گذر کرد...

برف پیری بر سروروی مرد نشست و صبحدمی سرمای این زمستان درآینه اتاق خودرابه مرد نشان داد که

 

لوطی!کجایی؟ پیر شدی!فرداست که بمیری و به زیارت کربلا نرفته باش!حیًا!زود باش! بلند شو!بیدار شو!تا سرمای این زمستان خشکت نکرده دلت را به بهار مولا بسپار!

 

و این شد که مرد عزم سفر کرد و به نیت گرفتن جواز گذرش به طهران افتاد...

 

چند روزی بود که در اداره می رفت و می آمد.سرهنگ روی خوش نشان نمی داد که این ادا ها قدیمی شده!این چه قیافه ایه؟ و روز آخر حرفی از سرهنگ و جوشش خون مرد و دستی و صاعقه ای و روی گلگون...

سرهنگ بر آشفت که آهای سربازا!بگیریدش و...پرونده ای قطور تشکیل و بسته شد و مرد به محبس روانه...

 

مرد شبی را در محبس گذراند که صبحدم دریچه محبس باز شد و مردی نگاه به درون انداخت و سریع بست و لحظاتی نگذشت که در باز شد و ماموری کت بسته(که خدا دست هیچ مردی را بسته نخواهد) به نزد مرد برد.مرد سرهنگی بود بلند مرتبه.

وقتی مرد سر بلند کرد دید دستانش را بسته اند.اخمی وفریادی و دستها باز شد.

گفت ماجرا چیست؟چه کرده ای؟

مرد آرام گفت : آمده بودم جواز کربلا بگیرم سیلی به سرهنگی زده ام!در همین اداره.پرونده سازی شده و من هم همینجا درخدمت شما هستم.

پرسید مرا میشناسی؟

-نه!

-چند سال پیش مشهد یادت نیست؟جوانی به تو سیلی زد!مگر نه؟و تو گذشتی و بخشیدی به امام رضا!

-درست!

-من همان جوانم لوطی!خرج کربلایت با من!هر چند روز کربلا ماندی خرج راه و خانوارت به عهده من!

این هم از پرونده.

(آتش کبریت آرام محتویات پرونده را می خورد و سیاهی پس میداد )

مرد من و منی کرد که

-من خواهشی دارم!مردی را تمام کن و چند روز مرا به شهرم برگردان!

-بروی چشم!مردی که آنقدر مردی در حق من کردو مرا نزد نوعروسم شرمنده نکرد دنيا را هم بخواهد به پايش ميريزم...

 

مرد آرام حرکت کرد و تا مشهد آرامتر گریست!تا رسید به شهر و گنبد را دید درنگ نکرد.شتابان به سمت مولا رفت و آرام زمزمه کرد:

یا سیدی!نمی دانشتم اینقدر خوش حسابی!کرمت را شکر!

                         من کیستم گدای تو یا ثامن الحجج        شرمنده عطای تو یا ثامن الحجج

 

 صلی الله علیک یا امام الرئوف

شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

1)

مرد آرام آرام همراه همسرش قدم بر میداشت

(همانگونه که در خور عروس و دامادی است که هنوز چند روز نیست زندگیشان را آغاز کرده اند.) هر دو خوشحال بودند و سرخوش از اینکه به یکدیگر رسیده اند و خوشحال تر از آن جهت که اولین سفر زندگی مشترکشان بئسه بر خاک آستان علی بن موسی الرضاست...

و آرام آرام می رفتند در خیابانی که مشرف به حرم است و چشم در چشم پسر فاطمه پیش میرفتند و عاشقانه زمزمه های راز آلود عاشقی را با هم مرور می کردند...

مرد خوشحال بود از اینکه با کسی ازدواج کرده که در وانفسای حکومت جور مرد میدان زندگی و وفاداری است و زن خوشحالتر از این جهت که مرد علاوه بر اینها غیرتمند دریای غرور بود....

2)

مرد را همه به پهلوانی و لوطی گری می شناختنداما نه به ضعیف کشی و الواطی.

مشهد بود و حرف مرد.مرید و نوچه زیاد داشت اما آنچه نداشت علاقه به آزار دیگران بود که در لوطی گری ابالفضل العباس مرادش بود که دست داد اما مرد بود و آبرو نداد.کسی را یارا نبود که چشم در چشمش نگاه کند که قدرت دستش را کسی نداشت اما...

3)

همانطور که آرام آرام میرفتند مرد در شیشه ها به دنبال مرتب کردن سر و وضعش بود.(اداری بود و اداری مسلک.مرتب و منظم.)

مرد مشغول صحبت بود از آینده که: می سازیمش با هم.که تو کدبانوی خانه منی و نباید کاری با بیرون منزل داشته باشی(همانطور که رسم 50 سال پیش بود)و من هم مرد بیرون منزلم و امور سرا به دست بانوی خانه : که ناگهان; کلامی و کلمه ای از دهانی ناپاک خارج شد و تمام مرد به جوشش افتاد...تا سر بلند کرد و چشم چرخاند مردی را دید که سر گذر ایستاده.نمی خورد که مرد مودبی باشد. با خود گفت همین بوده!مردک ....به قدمی خود را به او رساند و چند جمله ای گفت و دستی بلند کرد و ناگهان فرود آورد.تا دست فرود آمد ناگهان مرد فهميد که سيلی خورده چند برابر او قوی است.يک لحظه ترسيد اما...  تا همراهان مرد بخواهند چیزی به او بگویند آن غریبه همه را آرام کرد و با لحنی مودب و شرمسار عذر خواهی کرد.و مرد سرخوش از اینکه جزای کسی را داده که زبان بر ناموسش گشوده نه آرام که قدری تند تر به سمت حرم رفت (همراه همسرش که بهت زده شده بود)...

4)

مرد آرام سر کوچه ایستاده بود با جوانان کوچکتر از خودش(نوچه ها و مریدهایش) حرف زندگی میزد که:

( داداش جون درسته که هیکلت میزونه و قدرت دستت دستها میخوابونه اما دست همه صاحب دستا پیش دست آقای ما ابالفضل هیچه.

زوار آقا رو احترام کنید مهمون حضرتند و نباید ما تو مهمونی آقا خرابکاری کنیم که اگه ما بد کنیم از چشم آقا می بینند)

که ناگهان مردی که می گذشت (همراه همسرش) قدمی بسمتش برداشت و با ناراحتی چند جمله ای گفت که خجالت بکشبی حیا!چشم و زبانت را نگه دار!زبان برای ناموس من باز میکنی؟ و ناگهان دستی برخاست و فرود آمد و صورت مرد گلگون شد ...همه ساعتها از کار افتادند که نه خشک شدند گویی زمان ایستاد. نوچه ها تا به خود آمدند که چه شد؟این نی قلیان سیلی به روی مراد ما زد؟دستها به جیب رفت که ناگهان مرد آرام گفت چی کار میکنید؟و رو به مرد (آرام و باطمأنینه و شمرده شمرده) گفت ببخشید اشتباه کردم.عذر می خواهم. مرد چپ نگاهی کرد و آرام (نه آرام که کمی با شتاب تر) به سمت حرم رفت و مرد آرام حرکت کرد و دیگران را به هیچ انگاشت سر به سوی حرم با قدم بر داشت...

وقتی به حرم رسید آرام تر شده بود رو به مولا کرد و نالید که

یا ارباب!مولای ضامن!می دانی که میتوانستم اما دستم را برای احترام به تو خشک کردم و کردم کاری را که کردم تنها برای تو!به احترام اینکه مهمان تو بودند.وبه اصطلاح لوطی ها :سید زدم پا حسابت...

 

شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سفر مشهد وبلاگیها

قرار ما

حرم توست.

هرکه درد ندارد،

نبايد که بيايد!

چشمانم به من دروغ نمی گويند،

         خودم ديدم;

    خادمان حرم داشتند

     بی دردی را

    - نامردی را-

         جارو می کردند!

    هر چند

        درد ما هم ،قابل نيست

        وگرنه

      - دوری-

  اين همه به درازا نمی کشيد!

                   ***

     نشانی کامل تو را،

          آهو بچه هايی

         -که خاطرشان جمع بود-

       به خاطرم سپردند

      ومن

   صاف پيچيدم

    به سمت چشمانت!

           ای کاش می توانستم

          چيزی بگويم

        تا رضا دهی!

  رضای من،

        توئی!

 دلها را -

 آب می کنی

   وگرنه - اينهمه دريا-

  مگر می شود

   از چشمخانه ای بتراود؟!

 

سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

                             یا علی!بیئید مرد باشیم.

     گلی گم کرده ام، می جويم او را               به هر گل می رسم می بويم اورا

بعضی وقتها عکسها بهترين حرفها را بدون حرف می زنند.

آهای!همه اونهايی که ديديد و باور نکرديد!

آهای! همه اونهايی که ديديد و فقط افسوس خورديد!

های! همه اونهايی که ادعا می کنيد اگه زمين جنگ بوديد چنين و چنان ميکرديد!

ببينيد!

اين همون ايرانه!

همون وطن.که اينبار بجای خون نه به ادعا،که به شرف و مردونگی ما نياز داره.

با خريد حتی يک ظرف آب (که هيچ قيمتی نداره) مردونگی خودمون رو(حتی اگه نداريمش) ثابت کنيم.

همين.

 

یکشنبه ٧ دی ،۱۳۸٢ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: