سلام قول من رب الرحيم

اول بگم بعضی ها انتظار دارند وقتی گزارش ساليانه رو دادم ديگه ننويسم.منهم بخاطر اين دوستان مطالبی رو می نويسم که دلم نمی خواد همه بخونن.

اگر ديده مجنون نشينی 

بجز از حسن ليلايت نبينی

يه دوستی دارم اسمش محموده.بچه خيلی نرمالی نيست.خيلی باصفا و با محبته.صدای خيلی خيلی خوبی هم داره.اما...

يه بنده خدايی در بارش ميگفت:نمی دونم محمود چی کار ميکنی که وقتی يکی بهات رفيق ميشه اولش مثل خدا می پرستتت!امابعد يه مدتی مثل چی ازت متنفر ميشه!!!(راست هم ميگفت)

نمی دونم تا حالا چند بار برای شما اتفاق افتاده که وقتی با کسی دوست می شيد يا وقتی که تازه باهاش آشنا شديد يه پارچه آقا يا يه پارچه خانوم می دونستيدش اما بعد از مدتی يواش يواش ديديد که نه اون آدمی نيستش که فکر ميکنيد.يا يه جوريه که با هم نمی سازيد(يا مثلا اين جمله ای که جديدا برای طلاق مد شده ، تفاهم اخلاقی نداريم!)بعد از يه مدتی هم که ميگذره می بينيد يه جورائی ازش بدتون مياد (رفاقتتون شروع به کمرنگ شدن ميکنه)بعد از يه مدتی سر يه مسئله جزئی دعواتون ميشه و قهر ميکنيد

تا اينجا رو داشته باشيد

حالا يه مسئله ای اينجا هست.

چرا؟!

بعضی ها ميگن چون نمی شناختمش.چون درست نمی شناختمش.(و متاسفانه در زمينه زندگی خانوادگی اين مسئله و عوارضش حاد ميشه)

بعضی ديگه ميگن اولش نخواستيم بشناسيمش.نخواستيم بفهميم اون هم آدمه!نخواستيم بفهميم اون هم بدی هايی داره!

به نظر شما کدوم درست تره؟!

....بعد از اينکه دعواتون شد و قهر کرديد يا طرفتون رو بعد از يه مدتی می بخشيد و رفاقتتون ادامه پيدا می کنه(البته منطقی تر)يا نه برای هميشه ازش متنفر ميشيد.

نمی دونم!اما ای کاش اول بجای عاشق شدن عاقل بشيم و بعد تصميم بگيريم....

همين.

سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

یار از دست رفت...

سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٢ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سالی را که گذرانديد تعريف کنيد...

امسال برای من سال خوبی بود اما نمی توانم بگويم به همه خواسته هايم رسيدم.

سه ماه اول سال شروع به کارم بود.سه ماه دوم سال آشنا شدن با يه سری مسائل جديد.سه ماه سوم و چهارم سال،زيارت و زيارت و ماه رمضان و محرم و ...

اما امسال من با همه سالهای گذشته ام فرق داشت.

امسال برنامه ای رو با خودم شروع کرده بودم که بعضی از قسمتهاش به نتيجه رسيد

امسال تصميم گرفتم که کمتر به فکر خودم باشم که فقط يه سری  وقتهاش به نتيجه رسيد.

اا به نظرم خيلی شيرين اومد.

اينکه داری از خستگی ميميری اما مجبور باشی يه کار نه چندان سبک و نه چندانتر آروم رو با يه سری خسته تر از خودت انجام بدی.

يا با اينکه داری از عصبانيت می ترکی اما خودتو کنترل کنی و به همه لبختد ژوکوند بزنی.اينجوری يا اينجوری !!!

يا وقتی که يه نفر حالتو به هم ميزنه و ميدونی که قصدشو داره که با به هم ريختن اعصابت دعوا راه بندازه اما آروم باشی(اين از اون موارد عدم موفقيتم هستش چون آخرش دعوام شد)

يا هزار مسئله ديگه...

اما امسال با ۲-۳ خاطره تلخ ۲-۳ تا چيز فهميدم

اينکه درسته که وقتی يه چيزی رو از خدا می خوايم اما به صلاحمون نيست خدا نمی ده اما وقتی اصرارمون بيش از اندازه باشه خدا بهمون ميده و اونموقع هستش که تازه می فهميم که چه اشتباهی کرديم!

مثلا وقتی که يه چيزی از خدا ميخوای و ۳-۴ سال بهت نميدن(يعنی تا لب آب ببرنت ولی بهت ميگن نُچ!خبری نيست)اما پر رو بازی و اصرار و اينا و جور ميشه .ميری برميگردی!و ميگی که ای کاش نخواسته بودم.حداقل تا وقتی که شرايطشو و از لحاظ روحی و معنوی(نه مادی!)آمادگی کاملشو داشته باشم...

اما روی هم رفته سال خوبی بود.

از نظرهايی بهتر از پارسال و از نظرهايی بدتر...

اما می دونم که امسال دعای تحويل سال رو بايد جدی تر بخونم.

   يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

بخصوص اينجا رو که ميگه

حول حالنا الی احسن الحال

همين.

یکشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٢ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.

الان هيچی برای گفتن ندارم.

همه حرفا اينجا زده شده.

همين.

 

چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام

امروز روز ... است.

اون جای خالی رو نمی دونم با چه کلماتی بايد پر کرد عجيب،جالب،‌خاطره انگيز و هزاران کلمه ديگه اما امروز ماجراهای خيلی قابل توجهی داره...

امروز برای لات های قديم روز بزرگی بود

امروز روزيه که تمام لاتهای بامرام به احترام اباعبدالله قمه هاشونو غلاف ميکردند، دهناشونو آب می کشيدند و ميگفتند: آقا! يا اباعبدالله!می خوايم ۲ ماه برای تو باشيم...

بچه ها!

ما چقدر لوطی هستيم؟!!

چقدر حاضريم برای امام حسين مايه بذاريم؟؟؟!!

--------------

ميگن يه روز يکی از جاهل های تهران مياد دم يکی از تکيه ها با يه سوز دلی پرچم آقا اباعبدالله رو ميگيره و ميگه:

حسين جان!پدرم وقتی مرد،۲-۳ ماه براش سياه پوشيدم!مادرم وقتی فوت کرد(چون خيلی عزيز بود)براش ۸-۹ ماه عزاداری کردم.اما نمی دونم با دلم چه کردی که هر سال کمِ کم ۲ ماه برات سياه میپوشم و عزاداری ميکنم...

-----------

شايد لوطی صالح رو بعضيها بشناسيد.هنوز توی بازار تهران گذر لوطی صالح معروفه.

ميگن يکی از بزرگترين جاهلای تهران بوده که يه دايره دستش می گرفته و همه رو مسخره ميکرده،نوچه و دوروبری هم زياد داشته.اما يه سيد روضه خونی تو محلش بوده که هيچوقت مسخرش نمی کرده.تا اين بنده خدا ميومده لوطی ساکت می شده.

يه روز سيد ميره پيشش ميگه لوطی!تو چرا اينجوری ميکنی؟!برای خود من هم سوال شده!تو به هيچ کس رحم نمی کنی!کوچيک و بزرگ و پائين و بالا نميشناسی!من هم چيزی ندارم که ازش بترسی!هيکل درشتی که ندارم!دستم هم که به جايی بند نيست...

ميگن لوطی گريه ميکنه و ميگه:آقا از مادرت می ترسم!

تا اينو ميگه سيد شروع ميکنه باهاش حرف زدن که بابا!اگه ميخوای احترام به مادر ما بزاری بيا دست بردار و ...

ميگن فردا لوطی با همه نوچه هاش ميرن پابوس امام رضا و توبه می کنن و وقتی برمی گرده اين گذر لوطی صالح رو درست ميکنه و محله رو قرق می کنه...

يه روز لوطی ميبينه همون سيد يه پرچم گرفته دستشو داد ميزنه:

 هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله

هر که دارد سر سودائی ما بسم الله!

ميگن لوطی خيلی بدحال ميشه و ميره پيشش و ميگه سيد مارو هم ميبری؟!

و سيد ميگه چرا نه!بيا بريم!

فردا برای حرکت همه آماده بودن ميبينن لوطی داره مياد.دايرش هم زير بغلشه!

همه تعجب ميکنن و میپرسن لوطی!بازم؟!!!

اما لوطی ميگه يه عمر برای مردم زدم ميخوام حالا برای آقام بزنم!!!

می گذره تا ميرسن کربلا و لوطی همونطوری باگرد و خاک وخاکی راه ميوفته ميره تو حرم!

در حال رفتن هم با يه صدای خيلی آروم و حزين ضرب می گيره که

اومدم که برنگردم آقاجون!

اومدم که برنگردم آقاجون!

اومدم که برنگردم آقاجون!

اومدم که برنگردم آقاجون!

اونای که ديدنش می گن تا ميرسه به ضريح سرش رو ميزاره رو ضريح و يهو ميبينن ديگه نفس نمی کشه و لااله الاالله....

محرم آمد و عيدم عزا شد

حسينم وارد کرب و بلا شد...

همين

 

شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: