گفتم به لبت

گفت...

نمی دانم چه گفت اما صحبتی از آب حيات نبود.

گفتم به لبت!!!

گفت...

هرچه گوش کردم سخنی غير از عطش نبود.

گفتم چه بود نام شريفت؟

خودم خجالت کشيدم

حرفم را پس گرفتم...

------------

امشب هوای صحرا چه وهم انگيز است!

برای آدمهای بزرگ!

برای جنگاوران شير دل!

برای آنهايی که ادعای عباس کُشيشان می شود!(همانهايی که ۴۰۰۰نفر بودند و يک تنه!!! عباسی را بر زمين زدند!

من خودم ديدم!

ضجر را که به دنبالت فرستادند از ترس می لرزيد!

چه رسد به تو!

رنج ديده کوچک من!

يادگار عزيزترين عزيزم!

ميوه قلبم!

نميدانم!

تقصير من بود؟!

شايد ...

اما وقتی گفتند سر برادرم از جا تکان نمی خورد دلم گواهی داد که چه بر سرم آمده!

خواستم به دنبالت بيايم اما ...

اما ضجر پيشدستی کرد!

و رفت و ساعتی بعد برگشت،ساعتی که بر زينب به سالی گذشت!

آمدی و چه آمدنی!

که با آمدنت تمام اميدهای ناداشته ام نا اميد شد...

آمدی و فقط يک کلام گفتی

که آتش زدی به جانم دخترکم!

از آنجا بود که فهميدم ديگر از دستت می دهم!

گفتی يازهرا!و گفتی ديگرنمی خواهم زنده باشم!

هر دو حرفت راقبل از تو مردی به من زده بود که صورتش ماخ شب چهرده زندگيم بود!

آنهم بعد از اينکه برادرانم حسن و حسين شرح واقعه را برايش گفتند.

گفتند شرح کوچه و در را!

و او غيرتمندانه فرياد می زد...

 ديدم که درون خود فرو ميرود و می گويد يازهرا...

بگذريم دخترکم٬

اگر زمانی دلمان برای رسول خدا تنگ می شد برادرت اکبر را نظاره می کرديم!

(اين را همه می دانند!همه خود معترف بودند!که رسول هميشه در بين مردم بود...)

اما من و پدرت رازی را دردلمان پنهان کرده بوديم که زود بود کسی يا نه!حتی خود تو بدانی!

آخر کسی را که تو شبيهش بودی هيچ مردی به ياد نمی آورد!

اما خدا نخواست که اين راز مدتی طولانی سر به مهر دل ما بماند.

امشب تو راز را فهميدی!

و نشاندار اين فهميدن شدی!

شباهتت تکميل شد...

و من

       زينب!

              تو را ديدم!

                            آنسان که مادرم را در روز آخر٬

                                       زمانی که موهايم را به شانه می آراست!

                                                                                              ديدم!

می فهمی دختر؟!

روز آخر!

و اين يعنی تو را هم از دست داده ام!

و اين دوباره از دست دادن مادر چه سخت است برايم!

چه بگويم جز کلامی را که برادرم در غم علی اصغر گفت؟!

هوّن عليًّ مانزل بی من البلاء!بعين الله!

اگر خدا می بيند آسان است برايم هر سختی که برمن بيايد .

 و او می بيند٬٬٬

يک شب از ناقه فتادم،بس که ضجرم زجر داد

مدتی زان واقعه بگذشته بيمارم هنوز!

یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

اشکی برای گریه به  این دیده ها دهید
دستی برای سینه زدن دست ما دهید
روزی ما رقم خورد از روزی شما
جز روضه رزق گریه ما را کجا دهید؟
زنجیر و شال و بیرق و پیراهن سیاه
!چشم انتظار مانده که اذن عزا دهید
اینجا مریض هرچه بخواهید حاضر است
!هرکس گرفت چشم شما را شفا دهید
حاجت گرفته بودم و خود بی خبر از آن
از بس که حاجت دل ما بی صدا دهید
بانی روضه های محرم شدید باز
بانی خیر گشته به ما کربلا دهید!

سلام.

محرم هم آمد

چه بخواهيم چه نخواهيم زنده ايم و اين محرم را هم ديديم!

خدايا!چه می شد نبودم!

وقتی بودنم با نبودنم برای حسينت فرقی ندارد!

زمانی ادعا داشتم.

اما حالا هيچ ندارم ادعای داشتنش پيش کش!

------------------------

امشب و فردا شب غربت يک مرد تنهاست!

مردی به تنهايی تمام جوانمردان دنيا!

شب نيزه های آتشين و سنگهای بالای بام!

شب تمامی بی وفايی کوفه!

شبی که ديگر همه فهميدند کار چگونه يکسره خواهد شد!

مسلم!

مرد تنها!

چه زيبا گفته

صبح بر دامن من چنگ زدند

شب از بام مرا سنگ زدند

از در هر خانه ای گذشت بسته شد.زنان دست شوهران و مادران دست فرزندان و فرزندان دست پدرانشان را گرفتند و بردند و فقط يکی ماند آنهم خدا بود که با مسلم بود...

اوج غربت او خطابش به طوعه است!

يا اَمة الله! ای کنيز خدا!

اوج تنهايی و غربت مرد است زمانی که به زنی پناهنده  شود.

واوج زيبايی اين است که دم آخر وقتی آب برايش آوردند بواسطه دهان زخمی نتوانست آب بنوشد و تشنه کام و عطشانش کشتند.

شهيد کربلاست!مگر نه اين است که همه تشنه کشته شدند؟!

و اوج شقاوت اينست که برای مبارزه با مسلم از هر قبيله ای گروهی آمده بودند تا بتوانند اين ننگ ميهمان کشی را به گردن ديگری بيندازند که خود می دانستند حبيب خدا را ميکشند...

دل من بر سر این دار صفایی دارد
وه که این شهر چه بام وچه هوایی دارد
شب که شد داد زدم کوفه میا  کوفه میا
مرغ شب در دل شب صوت رسایی دارد
!پیکرم تا به زمین خورد صدا کرد حسین
شیشه از بام چو افتاد صدایی دارد
!پشت دروازه مرا فاتحه ای مهمان کن
تا بدانند که این کشته خدایی دارد

مزار مسلم.کوفه

جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۳ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

طشت گذاری يا سياه پوشان

مراسم طشت گذاری از مزاسم سنتی و آئينی آذری ها بخصوص اهالی شهر عاشقان اباالفضل(ع)(همان اردبيل) است.

اين مراسم يک يا دو روز قبل از محرم برگزار می شود .

منظور از انجام اين مراسم سياه پوش کردن مسجد يا حسينيه و همچنين آغاز پوشيدن لباس سياه عزاداران است.

طشت،نماد آب، نماد رود و نماد درياست.و اينجا ياد عطش است که بر دلها مستولی می گردد.

مراسم با جمع شدن مردم درحسينيه آغاز می شود همه جمع می شوند با لباس سياه، حسينيه راسياه می پوشانند و محل را برای عزاداری آماده می کنند.

پرچمهای عزا دوباره بر سر چوبها قرار می گيرد وزنجيرها دوباره تميز می شوند.

لباسهای عزاداری* دوباره شسته و اتو می شوند و يک کلام همه چيز آماده ميشود.

و اينجاست که ديگر معنای طشت گذاری مشخص می شود.

مدح شروع می کند به خواندن روضه و پيرغلامی از پيران دير حضرت حسين(عليه السلام) طشتی را که از قبل آماده و صيقل داده شده است بر دوش می نهد( به صورتی که شانه داخل طشت قرار می گيرد.اين طرز قرار گرفتن طشت کنايه از خالی بودن مشک سقاست) و در مجلس شروع به گشتن می کند.

گفتم که کل صحبت اين مجلس صحبت تشنگی و عطش است.

و همزمان با گشتن در مجلس ندای اباالفضل سر ميدهد...

اباالفضل!فدای مشکت!

اباالفضل!دخيل بسته ام به تو!

فدايت شوم!

و همه جواب می دهند!

و در ادامه سينه زنی و اتمام مجلس با ريختن آب در طشت.

اين آب به نحوی دور سر سينه زنان گردانده می شود و چون معمولا از آبهای مقدس (آب فرات و زمزم و سقاخانه اسمال طلای امام رضا) و همچنين تربت کربلا مخلوط شده است به نيت استشفا از آن استفاد می کنند و حاجت می گيرند.

طبق سنت سنواتی امشب اين مراسم برگزار می شود....

----------------

امعمولا دسته های عزاداری لباسی غير از لباس مشکی عزادار نيز دارند که بلند(معمولا تا زانو) است و فقط در حين عزاداری پوشيده می شود.

                                              یا اباالضل

چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.

السلام عليک يا ولی الله

در تفسير سوره مبارکه نباء و آيه اول و دوم(که می فرمايد عم يتسائلون،عن النباء العظيم) در حديثی آمده است که خداوند متعال خبری بزرگتر از اميرالمومنين علی ابن ابيطالب (عليه جميع صلوات المصلين) نفرستاده است.از اين جهت است که دردعای شريف و پرفضيلت ندبه مولايمان صاحب الزمان را به اين عنوان می خوانيم:

يابن النباء العظيم! 

---------------

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکين بولايه اميرالمومنين

غدير است.

عيد است.

عيد دستها و عزای سرهاست!

(فلسفه می بافی سيد؟!چه می گويی؟!)

آری عيد دستهای علی و رسول الله و عزای سرهای ديگرانی است که آنرا به زير افکنده اند.

عزای سرافکندگانی است کهتا همين ديروز برای جانشينی رسول فکر ها می کردند.

بگذاريد خاطراتی را به ياد بياوريم....

روز خيبر است.

در دو روز گذشته ۲ نفر از سه نفر خبيث را به فرماندهی لشکر گذارد اند و هر کدام به نحوی افتضاح به بار آورده اند...

اولی (ابوبکر را می گويم)تا نزديکی ديوار قلعه رفت و با خوردن ۲-۳ سنگ فرار را بر قرار ترجيح داد!

و معلوم است وقتی فرمانده فرار کند لشکر چه می کنند؟! معلوم است!فرار!

روز دوم دومی(عمر بن خطاب(که لعنت خداوند بر او باد) را می گويم)هنوز به پای ديوار نرسيده،هنوز سنگی از کنارش نگذشته می گويد(ازشدت ترس فرياد می زند) اين قوم شکست نمی خورند! و فرار را بر قرار ترجيح می دهد( مثل تمامی جنگهای گذشته)

و رسول خدا عصبانی می شودو رو می کند به جمع مسلمين و می گويد که فردا کسی را می فرستم که کرار غير فرار! اهل حمله است و اهل فرار نيست!

چه کسی غير از علی؟!

آمد و جنگيد و کرد آنچه را که ديگران نتوانستند.

و امروز غدير است.

روز دستهای شاد و سرهای عزادار...

 

 

شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۳ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

السلام عليک يا اباعبدالله الحسين

السلام عليک يا سفير الحسين

وقتی روز عرفه می آيد همه می روند و می نشينند و دعای عرفه می خوانند .

دعايی که حسين روز آخر مکه خوانده است، ايستاده ،در مقابل خانه خدا!

آماده است برای رفتن، نه رفتن که گريختن (مگر نه اينکه خودش اين آيه را زمزمه می کرد وقت حرکت؟)

فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجنی من القوم الظالمين

و خدا می داند که که اين گريز نه از قضای الهی بود بلکه از آن بود که نمی خواست خونش در حرم بريزد.

مگر نه اينکه خونريزی در حرم آنهم در ايام حج حرام است؟!

چرا! اما مسئله اين بود که اين را او ميدانست و عامل بود اما ديگران چه؟!

بگذريم ...

اينجا هر چه حسين می گفت خدای من!الهی! در کوفه کسی بود که می گفت حسين!

روز عرفه روز خواندن دعای عرفه حسين است و روز شهادت مسلم.

مظلوميت مسلم دلم را می سوزاند.

بر سر دارالعماره بدانی می کشندت اما بگويی حسين ...

آب بياورندت و نتوانی بنوشی و بگويی حسين...

وقتی می گويند چيزی نمی خواهی رو به قبله کنی و بگويی حسين...

فقط بگويی حسين...

حسين

حسين

حسين

 

پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۳ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: