امروز يه صحنه جالب ديدم.

داشتم سوار موتور می شدم که يهو صدای جيغ وحشتناک يه ماشين رو شنيدم و وقتی برگشتم ديدم سرنشينهای يه پژو ۲۰۶ (که يک زن و يک مرد جوان بودند) دارند قهقهه می زنند و جلوشون هم يک عاقله مرد سوار بر موتور از ترس سفيد شده!

می خواستند يکی رو اذيت کنن قرعه به نام اون بنده خدا افتاده بود.با سرعت N کيلومتر در ساعت ميان و شت سر اون بنده خدا take off می کشن!

دوره و زمونه جالبی شده!نه؟!

----------

پی نوشت:ديديد گفتم ما خيلی اوضاعمون با امام رضا رديف نيست!فعلا که موندنی شديم...

دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۳ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.اونم بعد از يه عمر!

چند روز پيش وقتی داشتم با يكی از دوستان خداحافظی می كردم از دهنم پريد كه آقا من راهيم نديدی حلال كن.(آخه الحمدلله چيزی كه زياده حوادث جاده ای و غير جاده اي) يهو با يه حالت شور و شعفی برگشت گفت:كجا به سلامتي؟!وقتی كه گفتم اگه بطلبن و ان شاء الله ميخوام برم پابوس امام رضا ...يهو ديدم يخ كرد و با يه حالت بيحالی گفت:يه جوری گفتی راهيم كه گفتم ديگه داری ميری مكه ای كربلايی قندهاری جائي!

اولش بدجور بهم برخورد (هر چند چيزی نگفتم) اما وقتی فكر كردم ديدم راست ميگه.همه كه مثل من نيستن سالی يه بار يا دوبار اونم به زور نذر و نياز و دعا و التماس و اينا امام رضا بطلبتشون! وضعيتشون با امام رضا سبز سبزه!هر وقت دلشون هوائی ميشه ايكی ثانيه ميرن مشهد!

هر چند اين دوست گرامی ما خودش يه جورای بچه همون طرفهاست(يه جورائی مشهديه)

بگذريم.

چون اهل كافی نت رفتن نيستم تا چند روز ديگه اگه زنده بوديم يا علي!

سيد

یکشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۳ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.

کتابی در مورد حضرت زهرا (سلام الله عليها) نوشته شده است تحت عنوان

<بهجت قلب المصطفی>

«شادمانی دل پيامبر»

اين کتاب يکی از جامع ترين کتب از نظر شيعه و سنی است.

نويسنده اين کتاب حضرت آيت الله رحمانی همدانی ديروز به رحمت ايزدی پيوست و مراسم غسل کفنش ديشب(شبانه) برگزار شد.

روحش شاد.

بيان شيوائی داشت...

سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

اين نوشته هيچ سندی ندارد.حرفهای مستانه است!اگر کسی را يارای هم صحبتی مستان نيست نخواند که:

مستم و از رخ دلدار سخن می گويم...

-------------------

آرام...

با آرامشی مثال زدنی ...

فاطمه

فاطمه کلابيه

طوری به فکر فرو رفته که انگار تمام دينش با تمام دنيايش در حال جنگند و او نيز نظاره گر اين جنگ عظيم....

نمی دانم چه کنم!يا چه بگويم!

ماجرای غريبی است !

احساس می کنم نه فقط مرا که عالمی را حيران خود کرده...

هيچ وقت فراموش نمی کنم...

زمانی را که آمدند...

----

از شهادت دختر پيامبر هنوز چند ماهی نگذشته.در قبيله بنی کلاب چوپيچه ميشود که:علی فاطمه را پسنديده و از طريق عقيل برادرش خواستگاری کرده!

او دختر جوانی است که دل به مهر اهل بيت خوش دارد ولی چنين دخترانی نمی گويم بسيارند اما آنقدر هستند که علی بتواند زيبا تر از فاطمه کلابيه بينشان پيدا کند

پس چه شده؟چرا فاطمه؟!

که عقيل خود پاسخ می گويد :

چند روز پيش برادرم (هنگامی که به خانه اش رفته بودم تا سری به او و يتيمانش بزنم)مرا به کناری خواند و گفت:عقيل!تو در نسب شناسی يدی طولا داری!زنی عفيف برايم پيدا کن که برايم فرزندان و پسران رشيد بياورد! ومن گشتم و عفيف تر از فاطمه در بنی کلاب که فرزندانشان در جنگ آوری مشهورند نيافتم!

پدر از او می پرسد که:دخترم زندگی با علی زندگی با سختی هاست!همه می دانند خانه علی خانه زندگی سخت اما شيرين است.او سه فرزند يتيم دارد.از فاطمه! و تو دختری جوانی که در آينده فرزندانی خواهی داشت. بينديش که می توانی با آنها زندگی کنی؟!

و او انديشيد و قدم به راهی نهاد که انتهای آن در جائی ديگر نمايان شد...

 و اکنون سالی از آن روزها گذشته و چه گذشتني...

روز اول که نوعروس قدم به خانه علی نهاد همه مردم مدينه شروع به نمامی کردند که:

کار يتيمان فاطمه تمام است!زير سايه نامادری چه خواهند کرد؟!چگونه علی حاضر شد چنين کاری کند؟!

اما همان روز اول تکليف يکسره شد. آنزمان که فاطمه بر در خانه علی گفت وارد نمی شوم تا بانوی اين خانه، دختر فاطمه بيرون نيايد و اذنم ندهد!

دختر کوچک آرام بيرون آمد، هنوز کلامی از دهانش خارج نشده که فاطمه به سخن می آيد :

بانوی اين خانه شمائيد!من به کنيزی اين خانه آمده ام! مرا چه به همسری با مادر شما!

وقتی اين سخنان تمام می شود قلب زينب از خوشحالی ديگر جائی برای غم ندارد!کسی به خانه شان آمده که محب علی و عاشق فاطمه است...اما افسوس که غم مادر ديگر جائی برای شادی مگر نده ای زودگذر در اين خانه باقی نگذاشته است...

در اين يکسال چه اتفاقات که نيفتاد...

آنروز که آمدی و گفتي« آقای من!خواهشی دارم که اميدوارم با آن دلم را شاد کنيد!» و وقتی که گفتی که نمی خواهی ديگر تو را فاطمه بخوانند چون با شنيدن اين نام لرزشی دل اهل خانه را می گيرد علی به انتخاب عقيل آفرين گفت...

و تو ام البنين شدی فاطمه!

گذشت تا باردار شدی!

و وقتی پسرت بدنيا آمد ديگر راحت شدی اما وقتی پسر را به دست پدر سپردی ناگهان اشک پدر سرازير شدو ديدی که بر دستان پس بوسه می زند...و بر افروختی که :چه شده؟!مگر عيبی در دستان فرزندم هست!؟

که آرامت کرد اما چه آرام کردنی...

گفت که دستان عباس گرهی بزرگ از کار دين باز خواهد کرد...

اما حالا ديگر زمان جنگ است!

مردم می گويند ديگر فرزند فاطمه کلابيه بدنيا آمده!به به!عجب پسر رشيدی است!اما..

ديگر بدا به حال فرزندان فاطمه!اگر تا امروز به آنها می رسيد بخاطر اين بود که خود فرزندی نداشت!از امروز ديگر او «عباس» را دارد!

نمی داند چه کند ام البنين!ديگر هنگام تصميم است!

اولين باری است که بعد از زايمان او همه با هم غذا می خورند.دور هم هستند که ناگهان صدای عباس بلند می شود .ام البنين آرام بر می خيزد ولی ناگهان احساس می کندکه چشمها او را دنبال می کند.

و او می کند کاری که عالمی را تا ابد مديون ادب خود می کند...

----

می گريستی ام البنين! و می چرخاندی قنداقه را!دور سر زينب،دور سر حسن و دور سر حسين!

می گفتی عباس من غلام شماست!فدای شما شود!او را چه به همسری با شما؟!

---------

و گذشت...

علی رفت و حسن را کشتند و ناگهان حسين هم حرکت کرد...

و تو عباس!پسر ام البنين!يل ام البنين!تو  هم حرکت کردی...

ولی ناگهان تپشی باعث شد پيکی روانه شود و عباس را به مدينه خواند که:برگرد عباس!مادر با تو کار دارد!

حسين هم شنيد و گفت که: مادرمان را درياب!

برگشتی...اما ناراحت، دل پر آشوب!سرگشته!

اما وقتی صدای ام البنی را شنيدی که تورا با چهره ای افروخته می خواند که: عباسم! مبادا تو باشی و آسيبی به فرزندان فاطمه برسد!مبادا باشم و ببينم تنها به مدينه برگردی!

و تو تکليف را تا انتها خواندی...

زياد طولانی نمی کنم...

مادر ادب اين روزها آرام آرام در حال احتضار است!

يادش کنيم که با ياد او دل عباس شاد می شود...

شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.

خيلی حال نوشتن ندارم.اونقدر سرم شلوغ شد يهو که نرسيدم مطلب ازدواج رو تکميل کنم و توی وبلاگ بزارم.اما دو تا مطلب:

اولا اينکه:شهيدان را بالاخره آزاد کردند...

دوما:

چه خوش بی مهربانی هر دوسر بی

که يکسر مهربانی دردسر بی

جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

بعضی اوقات آدم چيزهايی را می بيند و احساس می کندکه اگر نگويد ظلم کرده.

اولا اينکه يک توصيه اساسی می کنم:قبل از خواندن اين نوشته سری به وبلاگ نصرالله سکرتر بزنيد و حتما مطلب آخر او را بخوانيد.

فکر می کنم حالا احساس می کنيد که وقتی آدم از ته دلش با يه شهيد نجوا می کنه چه حالی بهش می ده.

اصلا من خودمو می گم.خيلی دلم می خواد وقتی می خوام اسرار دلم رو،درددلهامو به يکی بگم در گوشش بگم.يواش و بی سر و صدا.

خدائيش حرم امام رضا هم که ميريم يه جورائی دلم پر می زنه که برم جوی جلو بچشبم به ضريح تا راحت حرفامو بزنم که کسی يهو برنگرده بگه التماس دعا! يا: اخوی حال خوشی داری مارم دعا کن! اصلا می خوام امام رضا يه اون کسی که دارم باهاش درددل می کنم مال خودم باشه!

نمی دونم...

وقتی شهيدای گمنام رو تو حياط حرم امامزاده صالح تجريش دفن کردند  شب قبلش اونجا بودم اومدم يه چيزی رو تابوت بنويسم که يهو يه آقای مودبی داد زد که ننويس آقا! از عصر تا حالا هر کی اومده يه چيزی نوشته!هرچی هم ميگيم حرف گوش نمی کنيد!

گذشت تا اينکه شهدا رو دفن کردند و من هم هر از چند گاهی که می رفتم زيارت سری ميزدم و می ديدم که سر اون ۴ تا قبر شلوغه.زن و مرد فاتحه ميخوندن.چادری و بی چادر.با آرايش و بی آرايش!پير و جوون.همه آدمها.

يه چند وقتی که گذشت اومدن دور قبر ها رو زنجير کشيدن.نمی دونم چرا اما احساس خيلی بدی بهم دست می داد هر بار هم که رفتم يواشکی می رفتم تو و ...

گذشت تا اينکه يه چن وقتی نتونستم برم.امشب که يه ذره آدم تر بودم و تونستم برم ديدم دورتادور قبرها رو نرده کشيدن و دور قبرا رو هم گلدون ذاشتن(البته گلدون که چه عرض کنم يکی اين هوا!!!!).

اصلا يه جورائی گم شده بودن.هيچ کس هم نبود.حياط شلوغ شلوغ اما اونجا خلوت خلوت!

دلم گرفت!آخه اونا رفته بودن که مااسير نشيم اما انگار ما اونا رو بدجوری اسير کرديم.!

                                     

جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: