بعد از عمری دوباره سلام.

عيدتون هم مبارک.

اما

سپهر رو خيلی نمی شناختم

اونقدری که از بچگی ها يادمه نقش يه پسر فلسطينی رو با چفيه بازی ميکرد و يا نقش يه شاگرد مکانيک رو داشت که اوستاش بهش تهمت ميزد و اينا...

چند وقتی هم که تو مجموعه جبهه و اينجور جاها مطلب می نوشت و کار می کرد...

              

شعراش رو که می خوندم نمی تونستم چيزی بگم....

اتل متل توتوله

بارون تير گلوله

زير بارون دشمن

اگه موندی قبوله

نمی دونم.

عکسای تشييع رو که ميبينم يه عکس می بينم با چن هزار تا سرباز

آخه اين بنده خدا يه دونه <رفيق> هم نداشته.

آخه هيچ کس شعراشو نمی خونده....

چی بگم...

                             

اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو می خورن
تمامی بچه ها

*

اتل متل یه دختر
 دردونه باباش بود
بابا هرجا که می رفت
دخترش هم باهاش بود

*

اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته بچه ها:
بابا چه مهربون بود

*

یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترو جا گذاشتش

*
 
چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی

*
چه لحظه سختی بود
اون لحظه رفتنش
ولی بدتر ازاون بود
لحظه برگشتنش

*

هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه

*

زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد

*

خاک کفش بابا را
سرمه توچشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد

*

زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد

*

اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
براش دل می سوزونن
تمامی بچه ها


*

زهرا به فکرباباست
بابا توفکر زهرا
گاهی به فکر دیروز
 گاهی به فکر فردا

*

یه روز می گفت که خیلی 
براش آروز داره
ولی حالا دخترش
زیرش ، لگن می ذاره

*

یه روز می گفت : دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
می گه به پات می شینم

*

می گفت : برات بهترین
عروسی رو می گیرم
ولی حالا می شنوه
 تا خوب نشی نمی رم

*

وقت غذا که میشه
 سرنگ را بر می داره
یک زرده تخم مرغ
توی سرنگ می ذاره

*

گوشه ی لپ بابا
سرنگ رو می فشاره
برای اشک چشمش
هی بهونه میاره 

*

عضه نخوره بابا جون
اشکم مال پیازه
بابا با چشماش میگه :
خدا برات بسازه

*

هر شب وقتی بابا رو
 می خوابونه توی جاش
با کلی اندوه و غم 
می ره سرکتاباش

*

" حافظ" رو برمی داره
راه گلوش می گیره
قسم می دهد حافظو
" خواجه ! " بابام نمیره

*

دو چشمشو می بنده
خدا خدا  می کنه
با آهی از ته دل
حافظو وا می کنه

*

فال و شاهد و فالو
به یک نظر می بینه
نمی خونه ، چرا که
هر شب جواب همینه

*

اون شب که از خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه شب  ، چه خواب
قشنگی رو دیده بود

*

تو خواب دیدش تو یک باغ
تو یک باغ پر از گل
پر از گل و شقایق
میون رودی بزرگ

*

نشسته بود تو قایق
یه خرده اون طرف تر
میان دشت و صحرا
جایی از اینجا بهتر ...

*

بابا سوار اسبه
مگه میشه محاله ...
 بابا به آسمون رفت
تا پشت یک در رسید....

سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

اينهفته يکی از بهترين هفته های کاری و (نمی دونم چی بگم!؟شايد بدترين کلمه مناسبی نباشه) هفته های زندگيم بود

خسته از تمام دورويی ها

خسته از تمام کسانی که تا فرمايشتی باهات نداشته باشن انگار نه انگار که هستی اما به محض گير کردن امور ميشی عزيز ترين دوستشون...

و متنفر از کسی که شش -هفت ماه پيش با دوتا دروغ نا قابل مسير زندگی منو عوض کرد...(اين يکی رو همين ديروز فهميدم جالبه که طرف به عنوان خداوندگار راستگويی و مهر و صفا شهره خاص و عامه)

اما اميدوار به فضل خدا...

به قول يکی از اساتيد:

مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست

پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.متن قبلی رو پرشين با توجه به لطف بيش از اندازش قورت داد!

دوباره می نويسم...

--------------------

سوار موتور هستی

توی يک اتوبان خلوت، ساعت ۱۱-۱۲ شب داری با سرعت ۱۰۰-۱۱۰ کيلومتر در ساعت می ری.

همه جا آرومه و جز به خودت و راه به چيزی توجهی نداری و داری برای خودت زمزمه می کنی...

در حين رفتن از يه موتور ديگه که با سرعت ۵۰-۶۰ تا ميره سبقت ميگيری...

بعد از چند ثانيه می بينی همون موتور داره بوق ميزنه و هی نورش رو بالا پائين ميکنه...

در عرش يکی دوثانيه اين فکر ها از خيالت می گذره:

- چی شده؟

- نکنه چيزی از جيبم افتاده؟

- نکنه موتور مشکلی داره؟

- نکنه براش مشکلی پيش اومده؟

در عرض ۳-۴ ثانيه سرعتت رو از ۱۰۰ تا به ۵۰ تا می رسونی و ناگهان...

می بينی موتور سوار با سرعت ۷۰ تا ازت می گذره و در حين عبور (وقتی متعجب نگاهش می کنی) يه پوزخند زيبا تحويلت ميده و ...

ميره!

-----------------------

چند تا از اين بوق و چراغهايی که ديگران تو زندگی برامون ميزنن با همين هدفه؟!که ما عقب بمونيم و اونا ازمون بگذرند؟!

دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:
یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.

اين شعر رو اول خيلی خوب و با دقت بخونيد.شعر معروفی هستش.از لسان الغيب حافظ شيرازه...


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آيد به چشم غم پرست
بس که در بيماری هجر تو گريانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کميت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گيتی راز پنهانم چو شمع

در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم يک نفس باقيست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنين
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب ديده بنشانم چو شمع

نمی دونم چه سريه! هر وقت اين شعر رو می خونم بدجوری ياد عمه سادات حضرت زينب (سلام الله عليها) می افتم.کافيه دوباره اين شعر رو بخونيد.گوينده رو حضرت زينب و مخاطب رو آقا اباعبدالله در نظر بگيريد.اونوقته که می بينيد اصلا شعر زبانحال اين دم آخر حضرت زينبه.

من نمی دونم اما فکر می کنم برخلاف مداحا که می گن لحظه وداع خيلی به ايشون سخت گذشت سخت ترين لحظه ها لحظه ای بود که وقتی آقا ابا عبدالله روی جسم صد پاره علی اکبر افتاده بودند ايشون رو کمک می کرد و تسلا می داد.

آخه خيلی سخته يه داغی آدم رو تا سرحد جنون بسوزونه اما خودش مجبور باشه عزيزش رو تسلا بده...

صلی الله عليکم يا اهل بيت النبوه!

چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

فاطمه

فاطمه بنت اسد پسر هاشم!

فاطمه همسر ابوطالب

فاطمه مادر علی بن ابيطالب

نمی دانم! خداوند چرا سرنوشت علی را اينگونه با فاطمات(فاطمه ها) گره زده است؟!

بگذريم که اين خود در آينده معلوم ميشود که چرا خداوند يکی از دو نفر مرد محبوب خود را اينگونه فاطمی قرار می دهد...

اما اکنون شور و غوغايی در کنار خانه خدا برپاست...

خانه ای که سالها پيش،نه!که سالها پيش تر از پيش خداوند بدست آدم ابوالبشر بنا نهاد و ساليانی پس از آن بدست پدری و پسری - ابراهيم و اسماعيل را می گويم- مرمت و بازسازی اش کرد تا محل عبادت موحدان گردد.

اما افسوس!از آن خانه هيچ باقی نمانده! يعنی...چه بگويم؟! مانده اما نمانده برای توصیفش بهتر است!

جايگاه اصلی موحدان تبديل به اصلی ترين باشگاه ملحدان و مشرکان گشته است! در خانه توحيد بتهای بزرگ را قرار داده اند و بتها را می پرستند!

اما زمان آبستن حوادثی بزرگ است...

معلوم نيست چرا امروز در اين ساعت اينگونه دور تا دور خانه شلوغ است؟!هر کسی چيزی می گويد.

دوباره اين دو تيره قريش- بنی هاشم و بنی اميه را می گويم- مشغول جدالی سختند.برسر چه؟!حال می گويم!

می گويند همسر ابوطالب -فاطمه- در حالی که باردار بوده درد زايمانش فرارسيده و چون در حال طواف بوده به داخل کعبه رفته تا آنجا وضع حمل کند!او خانه را ملوث خواهد کرد!

اين را جمعی از بنواميه می گويند...

اما بنی هاشم می گويند کسی در را باز نکرده!ديوار خود شکاف برداشته!اين امر خداست!

وقتی می نگری شکافی ميبينی بر سينه خانه کعبه که فاطمه از آن داخل شده....

و وقتی خوب گوش فرا می دهی صدای زنی را می شنوی که آرام آرام اينجا ناله کرده که:

خداوندا!به تو و پيامبران و کتابهايی که از طرف تو نازل شده اند و

 نيز به سخنان جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم

 .پروردگارا!به پاس احترام کسی که اين خانه را ساخت و به حق کودکی

که در رحم من است،تولد اين کودک را بر من آسان فرما!

شب آرام آرام دامنش را بر سر شهر و اهلش ميتکاند و آرام آرام بران تاريکی می رود تا همه جا را فرا گيرد...

مردم ديگر رفته اند.حال فقط ابوطالب و جمعی از بنی هاشم مانده اند.خسته از تمام سعی ها برای باز کردن درب خانه-که نه فقط آنها ، که گردن کشان بنی اميه نيز نتوانستند درب خانه را بگشايند- خسته از شنيدن تمام کنايه های بنی اميه و خسته از باورنکردنی ترين اتفاقها...

نمی فهمی شب چگونه به صبح می رسد.

اما گوئی چند روزی گذشته و تو بيخبری از آنچه بر مادر و بر طفل رفته است! دو روز؟سه روز؟نمی دانم!

اما ديگر زمان آنست که دوباره اعجازی شود برای تکمیل اين معجزه!

همه منتظرند که در گشوده شود تا مادر و طفل از آن خارج شوند اما ناگهان صدايی بر ميخيزد:

-نگاه کنيد!ببينيد! ديوارمی شکافد!در نه! ديوار را ببينيد!

و معجزه کامل می شود....

محمد امين نيز ايستاده و با لبخند می نگرد.

فاطمه طفل را به سوی او ميبرد و در آغوش او ميگذارد و ناگهان اعجازی ديگر شکل ميگيرد!

طفل شروع به سخن گفتن می کند:

به راستی که مومنان رستگارانند،کسانی که در نمازشان در مقابل آفريننده خاشعند و ...

قزآنی نيامده اما کودک سوره مومنون را می خواند.

فاطمه دل به اين فرزند دارد و ابوطالب دعايش ميکند و محمد نيز لبخند بر لب می بيند آنچه را که ديگران نمی بينند...

يا علی٬التماس دعا!

سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

بعضي اوقات آدم يه كاري انجام ميده كه بعدش مي فهمه اشتباه بوده.مثلا حرفي رو ميزنه و مي فهمه اشتباه كرده.يا نه با يكي رفاقت مي كنه و بعدش مي فهمه اشتباه كرده.

 اين مهم نيست كه انجام اين اشتباه چقدر طول بكشه؛ يك لحظه يك ساعت يك سال سه سال يا نه يك عمر.

مهم اينه كه آدم كلاه خودش رو قاضي كنه (بفهمه كه به هركسي دروغ بگه به خودش نمي تونه) بايد يكمي راحت بشينه يه گوشه و فكر كنه و سبك سنگين كنه كه آيا اين كاري كه انجام داده اشتباه بوده يا درست؟! يا حتي اگه اشتباه بوده سودي براش داشته؟چيزي از اين اشتباه گيرش اومده؟يا چيزي ياد گرفته؟

بعد ببينه اون چيزي كه گيرش اومده يا چيزي كه ياد گرفته ارزش انجام اون اشتباه رو داشته.

بعد اون لحظه حساس و سرنوشت ساز ميرسه.

مرد اونه كه در اين لحظات سخت سر خودش كلاه نذاره. و اگه اشتباه كرده اعتراف كنه(نه براي كسي پيش خودش،براي خداي خودش) و اونقدر مرد باشه كه پشت پا به اون اشتباهش بزنه.

به نظر من اين يكي دو روزه روزهاي خيلي مناسبيه براي اينكه آدم بشينه و به تمام كارهاي درستي كه انجام نداده و يا اشتباهاتي كه انجام داده فكر كنه.مگه نه؟

--------------------

برام دعا كنيد كه بتونم اون لحظه سخت رو پشت سر بگذارم...

شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

گر دست دهد خاک کف پای نگارم

بر لوح بصر خط غباری بنگارم

بر بوی کنار تو شدم غرق و اميد است

از موج سرشکم که رساند به کنارم

پروانه او گر رسدم در طلب جان

چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم

امروز مکش سر ز وفای من و انديش

زان شب که من از غم به دعا دست برآرم

زلفين سياه تو به دلداری عشاق

دادند قراری و ببردند قرارم

ای باد از آن باده نسيمی به من آور

کان بوی شفابخش بود دفع خمارم

گر قلب دلم را ننهد دوست عياری

من نقد روان در دمش از ديده شمارم

دامن مفشان از من خاکی که پس از من

زين در نتواند که برد باد غبارم

حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است

عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم

چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: