اولين اتفاق ماه مبارک رمضان

هيچی!

چی بگم!

صبح بری بانک و يه دسته هزار تومنی بزاری جيب داخلی کتت برای خريد و کارت تو يه اداره دولتی گير کنه و اذان رو بگن و تو هم مثل آدم سرت رو بندازی پائين و بری سمت نماز خونه

وقتی ميرسی می بينی که حاج آقا نماز اولو سلام داده و می خوان قرآن بخونن.بری بشينی و شروع کنی به نماز.

تو سجده رکعت دوم يهو اون اسکناس های نامرد!از جيبت بريزن جلوت و يهو همه کپ!کنن که چی بگن؟!

و در اون لحظات سخت که نمی دونی نماز می خونی يا يه چيز ديگه،يهو مدير همون شرکت دولتی بياد و خيلی راحت پولارو جمع کنه و تو تو نماز باشی.

بعد از نماز هم خيلی راحت بياد بهت بگه(بلند بلند) که (يه چيز تو اين مايه ها که آدم برای پول نبايد سجده کنه!)

هيچی ديگه!

آبرو و خنده و نماز و اينا!

چهار رکعت نماز دوباره می خونم قربه الی الله!

شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۳ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

قال اميرالمومنين

رَحِمَ اللهُ امرءً يعلم من أين و فی أين و ألی أين....

خداوند رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده و در کجاست و به سوی کجا می رود

که اگر بفهميم ديگر کار تمام است...

مومنين بهارتان مبارک...

جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

سلام.

آدم بعضی اوقات وقتی تو قشايای سياسی دقيق ميشه و يه سری قشايای نه چندان سياسی رو بهش ارتباط ميده به نتايج جالبی ميرسه.

مثلا قضيه جالب استعفای آقای ابطحی!

اتفاقاتی که برايم جالب هستش اینها هستند:

۱) روزنامه کيهان در سرمقاله آقای شريعتمداری تلويحا آقای ابطحی رو متهم به توطئه می کنه(قضيه لانه عنکبوت و اينا)

۲) آقای خرم وزير راه استيضاح می شن.

۳) آقای ابطحی به قول خودشون بدليل عدم توانايی تحمل مجلس استعفا می دن.

 

آقای ابطحی!

برای من بسيار جالب است که بعد از ۸-۹ ماه از شروع مجلس جديد شما تازه به اين نتيجه رسيده ايد.

نظر من اين است:

شما بعد از آفتابی شدن قضيه عنکبوت دنبال فرصتی می گشتيد تا به بهانه آن استعفا کنيد که استيضاح و شلوغ کاری های اطراف آن اين فرصت را به شما داد.

برای ميهنم خوشحالم و منتظرم تا بينم شما چه می کنيد.

سيد

جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

من عاشقم و شکوه ای از يار ندارم

زيرا که براهش دل بيدار ندارم

هر وقت به بالين من او آمده ديده

خوابيده ام ديده بيدار ندارم

شبی معشوقی به عاشق گفت که امشب برای ديدارت خواهم آمد .جوان در پوست نمی گنجيد.اما وقتی معشوق بر سر قرار آمد ديد عاشق بدجوری خوابيده!چند تا گردو ريخت به جيب عاشق و بدون اينکه بيدارش کند رفت...

فردا وقتی عاشق بيدار شد و گردو ها را ديد شروع کرد به گريه و هر کس هم که می گفت چرا گريه می کنی گردو ها را نشان ميداد...

همه خنديدند.

همه مسخره کردند.

يکی از رفقایش گفت :چيزی نشده!بنده خدا اومده ديده خوابی دلش نيومده بيدارت کنه!گردو ها رو ريخته تا بيادش بخوری و حال کنی!!!

عاشق زهر خندی زد و گفت:

ای بابا!اين گردو ها يعنی:

تو را چه به عاشقی! هنوز بچه اي!برو به بفکر گردو بازيت باش...

--------------------------

خودمون رو سر کار نزاريم.بريم به فکر گردو بازيمون باشم....

شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

قيـامـت قامتِ قامت قيـامـت

قيامت کرده با اين قد و قامت

از علی اکبر گفتن خيلی سخته.اما يه نکته ای به نظرم مياد اونم اينکه برای ما جوونهای بين ۲۴-۲۸ سال خيلی سخته وقتی تو مشکل می افتيم از  پدرمون کمک بخوايم.نمی دونم بر علی چه گذشت که ديگه از پدر کمک خواست....

همين!

سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها:

اونروز اونقدر سرحال بودم که نگو

از صبح تو چادر واحد عقيدتی پدر حاج آقا رو در آورده بودم تا آخرش که گفت بابا!تو تئوريت از عملی ما بهتره! د پاشو برو تا نگفتم بيان ببرنت بهداری خدمتت برسن!

بعدشم بعد از شام که رفتيم تو چادر بکپيم داد و بيداد کرديم که بابا!خاموش کنيد اون فانوسو!بکشيد اون چراغو!

اون بندگان خدا هم ديدن رگ نمی دونم چی چی بازی! ما گل کرده گفتن باشه!خاموش کردند و رفتن لالا!

آخه می دونيد چيه؟!

اين چند روزی که رسيده بودم منطقه با اون پيش زمينه ای که برا خودم چيده بودم و اون چيزايی که شنيده بودم انتظار داشتم با يه سری فرشته متحرک(ببخشيد ديگه) مواجه ميشم!

اما چشمتون روز بد نبينه!

از روزی که اومديم اينجا...

هيچی همون روز اول يه سری آدم بی پرنسيب ريختن سرمون و يه پتو و به قول خودشون جشنی و صفايی!

بعدشم هر وقت ما اومديم يه ذره!به خدا فقط يه ذره التماس دعا بازی در بياريم يهو دو سه تا شون اومدن و به بهونه نور بالا می زنی و التماس دعا صورت پر نور ما رو با واکس به قول خودشون برق انداختن تا عمليات لو نره!

بعدشم ما اين همه از نماز شب خوندن اينا شنيده بوديم از همون شب اول هر وقت قربه الی الله از خواب می پريديم و از زور تشنگی آب می خواستيم هيچ کدومشون از خواب بلند نمی شدن محض رضای خدا يه پارچ آب بدن به ما!نماز شب پيش کش!

هيچی!به غيرتمون برخورد گفتيم بريم خودمون نماز شب خوندن رو شروع کنيم  تا اين بندگان غافل خدا ياد بگيرن و به خودشون بيان!

هيچی!اون بلاهای بالا رو سرشون اورديم و سرمون آوردن تا اينکه نصف شب پاشديم ديديم بابا!نه اينا همه خوابن!

يه پتو دور خودمون پيچيديم و حرکت کرديم سمت مسجد!(مسجد چيه!همون ۳-۴ تا  چادر يکی شده) تو راه هم از بغل هر رختخوابی رد می شدم قربه الی الله يکی حوالش ميکردم بلکه پاشه!

وقتی رسيدم ديدم بابا!اينجا که جای سوزن انداختن نيست!

چراغا خاموش بود اما همه بيدار داشتن زار می زدند...

خجالت کشيدم.

برگشتم سمت چادر .

گفتم پس چجوری که اينجوريه؟!همه خوابن و همه بيدار؟!

رفتيم تو و يه دستی به پتو زديم ديديم به!

هيچی يه بالشه که نقش آدم رو بازی ميکنه! که ما <اينکاره>ها رو ضايع کنه!

جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: