پسرک را میشناختم

از دوره ابتدایی .با پسر عمویش مسعود همکلاس و دوست و رفیق بودیم

( گروه سه نفره ای که خیلی زود از هم پاشید مسعود را می بینم اما نمیشناسدم!محمدرضا هم شنیده ام در حکیمیه فروشگاه لوازم التحریر دارد)

وقتی او بعد از چند سال وارد مدرسه شد اورا هم شناختم.مهدی! پسرکی به زیبایی تمام با چشمهای سبز .

این مهدی پسر خوبی بود.حداقل از دیدگاه من. مثل خیلی از بچه های ان دوره و زمانه درس می خواند و بعد از چند سال که من دبیرستانی بودم و ۵ ابتدایی بازهم زندگی به هم نشانمان داد.

مسجد محل بود و ما بقول بچه ها ک.م.م بودیم(کمک مربی محترم) و او پسربچه شلوغ و کمی خجالتی که در تمام اردوها پدر من و امثال مرا در می آورد.

اما ناگهان ورق برگشت!

گروه ک.م.م از هم پاشید

کلاسهای تابستانی اسیر کسانی شد که داعیه فرهنگ جبهه و شهادت داشتند!کسانی که وقتی از آنها می پرسیدی این فرهنگ چه فرهنگیست زه!می زدند! گروهی که بجای تعمیق دین و مذهب حتی با جک و لطیفه و مسخره بازی فرهنگ جشن پتو را برای جمعی کودک جا انداختند! و وقتی کم آوردند که دیگر دیر شده بود و کاری نه از من و ما که از هیچکس بر نمی آمد!آنهمه اعتمادی که بین محلیها ساخته بودیم نیست و نابود شده بود!

( اینها را نمی گویم چون کار را از ما (دکتر ... و ....) گرفته بودند می گویم تا بماند!و بفهمید که بعد از این اتفاق کلاس تابستانی که با التماس ثبت نام می کرد و آمارش به 500 نفر می رسید ناگهان نیست و نابود شد ای کاش فرصتی شود که تاریخچه و نحوه اداره اش را بگویم)

و مهدی هم جزو کسانی بود که بعد از مدتی خسته شد! برید از همه آنها!و مثل خیلی های دیگر که خانواده های حزب اللهی نداشتند رفت و اسیر رفاقت با کسانی شد که همه محل می شناختندشان!

تذکر ها یاری نکرد! نصیحتها جواب نداد! و من  او را روزی سیگاری در دست دیدم و غصه خوردم!

بگذیرم.

زمان گذشت و گذشت تا امسال محرم!

رفته بودم برای آشپزی!مثل هر سال. باید برای کاری سرکی به منزل می زدم وقت خروج از مسجد ۷ طبقه مان! که ۲ طبقه اش زیر زمین است! مهدی را دیدم که سوالکی پرسید و داخل شد.

کار طول کشید و زنگ زدم که کی غذا می کشید؟!جواب گرفتم که زود بیا!اوضاع به هم ریخته!پسر جوانی در دستشویی مسجد حین تزریق کراک مرده و اوضع نافرم بی ریخته!

ناراحت در راه بودم و وقتی فهمیدم که جوان مهدی بوده ناراحت تر شدم.

بعدها شنیدم که سوالش این بوده که سینه زنی امشب کی شروع می شه؟سالهای پیش هم عزاداری می کرد.

تحمل کردم

اما وقتی عکس موبایلی جنازه را دیدم برای غیر قابل تحمل بود.

از آن زیبایی چیزی نمانده بود و همه چیز تمام شده بود!

از آن پسرک زیبای شاد و خندان چیزی جز جنازه ای متعفن که هیچ کس نگاهش هم نمی کرد و همه پشت سرش بدگویی می کردند نمانده بود.

همه چیز تمام شده بود!

همه چیز.

نمی دانم چرا این مطلب را  نوشتم.امیدوارم متهم به چیزی نشوم.

یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: