یادش بخیر
قدیمتر ها دوستی داشتیم به نام آقای فرجی
این بنده خدا از بچه های قدیمیه مسجدابوذر بود.(مسجد ابوذر مسجدیه که با بمب گذاری گروهک فرقان آقای خامنه ای رو اونجا ترور کردن)
یه شب وقتی با بچه ها دور هم نشسته بودیم شروع کرد به خاطره گفتن که:
یادش بخیر.اول انقلاب بود و ماها 13-14 ساله بودیم.
اونموقع تازه بساط گروهک ها باز شده بود و خیلی هم داغ بود.کمونیستها (چریکهای فدایی) مجاهدین خلق(منافقین-کمونیستهای به ظاهر اسلامی) فرقان و هزار جور گروه و گروهک دیگه.
هر کدوم برای خودشون تو میدونهای شهر دم و دستکی داشتند.میومدند و یه تریبونی میزی چیزی میزاشتن و  مجله ها وبولتنها شون رو به این و اون میدادند وشروع به یارگیری می کردند.
معمولا گروه هایی که غیر اسلامی بودند از بانوان مکرمه!با تریپ های آنچنانی استفاده می کردند (که تو این مسئله مجاهدین-منافقین-دست همه رو از پشت بسته بودند)
من و یکی از دوستام جزو بچه هایی بودیم که بچه مسجدی بودیم و مثلا حزب اللهی.این دوستم پدرش فوت کرده بود و کسی رو نداشت.بچه خوبی بود.رفیق گرمابه و گلستان.خیلی عیاق بودیم.
یه روز یادم نمیره من و اون با پدرم رفتیم کفش بخریم. توی کفش ملی یهویکی از این خانوما با یه چند تا نشریه اومد و مستقیم اومد سراغ من که :به به چه پسر خوبیو لپ منو کشید!منو میگی سرخ و سفید شدم و دست و پام و گم کردم که بابام اومد که: چی کار پسر من داری؟دختره کشید عقب که هیچی!کاریش ندارم.خواستم حالشو بپرسم!بابام نگاهی به من کردکه سرخ و سفید می شدم و یهو دستش رفت بالا و گروپی!یه چک گذاشت زیر گوشم که توچی کار کردی که این ... اومد سراغت؟!دختره تا این رو دید سریع رفت سراغ دوستم و شروع کرد باهاش گپ زدن . من که تو مایه های گریه زاری و بابام هم تو مایه های عصبانی و دادو بیداد از این دوستمون غافل شدیم.یه چند دقیقه بعد دیدم که دوستم نیست و فهمیدیم مخ تلیت شده و با بانوی هزار نقش و رنگ رفته.
اون روز گذشت
چند روز دیگه هم گذشت.
اون دوستم بعد از اون روز کلی عوض شد.تریپش کاملا تغییر کرد کلی تغییرات دیگه هم داشت که بماند.
بچه مسجدی دیروزتبديل شد به یکی از اونهایی که با همون دختره یا یه دختره دیگه تو میدون نزدیک محل مشغول داد و بیداد برای گروهکشون شدن.با بچه های مسجد گفتمان!و در بعضی موارد شدیدا کوفتمان می کردند...
دیگه کاری به کارش نداشتم.حتی یه چندمورد کوفتمان اساسی هم باهاش داشتم. رفاقت که هیچ!
1سال و خورده ای بعد قرار شد آقای خامنه ای بیاد مسجدبرای پرسش و پاسخ.
یادش بخیر کلی صفا کردیم .
شب برنامه که شد آقا سید (یه پیرمرد که مسئول سیستم صوتی بود)دستگاه ها رو تنظیم کرد وآقا اومد و پشت میکروفون بعد از نماز وایساد که شروع کنیم که آقا سید رفت جلو و گفت : آقا اینجوری که وایسادید صداتون خیلی جیغ میشه و دستگاه ما هم خرابه اگه میشه یه قدم بیاید عقب تر (به همین بهونه یه معانقه و ماچ و بوسه ای هم کرد )
من مثلا جزو بچه هایی بودم که انتظامات برنامه بودیم.کنار آقا وایساده بودم که یهو همون رفیق سابق و گروهکی فعلی با یه ضبط گنده اومدکه می خوام بزارمش رو تریبون برای ضبط صدا.ما هم با اخم و تخم گرفتیم و گذاشتیمش روی یه میز که تقریبا سمت راست تریبون بود با یه فاصله خیلی کم.
آقا شروع کرد به صحبت  و بسم الله رو گفت.منهم کنار آقاوایساده بودم که یهوگرومب!
همه چی تیره و تار شد.یه مایع گرم  پاشیده شد رو صورتم وآقا هم افتاد روی من سید سریع اومد و با کمک ملت آقا رو رسوندن بیمارستان و ادامه ماجرا...
تو این قضیه 2 تا مطلب جالب بود:
1) یه چک باعث شد که زندگی و دین وایمون من نجات پیدا کنم.
2) یه قدم که اون سید پیرمرد آقا رو کشید عقب باعث شد رئیس جمهورو رهبر آینده انقلاب حفظ بشه

                                              بیمارستان

دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: