میرحسین موسوی

نوشتن از واقع ای که در معرض دید همه اتفاق افتاده همیشه سخت بوده و هست.

این مطلب نظری است شخصی،راجع به همه آنچه من دیدم و نه همه آنچه که بود. که حکایت این اتفاق حکایت دیدن فیل در تاریکی است.

(برای اینکه با شرایط روحی و وضعیتم در آن روزها آشنا شوید بایدبگویم که شروع این مباحث مصادف با اواخر ایام بیکاری و خانه نشینی من. وضع اقتصادی بد نیود اما آینده مبهم پدر از روزگارم درآورده بود.(تأهل و اعصاب خرد و نیمچه عزت نفشی و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل، البته به لطف حضرت کریم لنگ نماندیم و دل به لطف حضرتشان خوش داریم ان شاء الله))

برای من انتخابات با شکی آغاز شد که تا بحال سابقه نداشت، همیشه کاندیدای مورد نظرم از مدتها قبل معلوم بود و راحت رأی می دادم. اما اینبار شکی بود که برای خودم هم جالب بود.شکی که مثل خیلی از مردم بین 2 نفر بود (نه چهار نفر).

وقتی گفتند میرحسین موسوی آمده غرق شک شدم که کدام؟

میرحسین آدم ساده زیست،پیکان سوار، دور از اجتماع سیاسیون(البته در علن) باکلاس و خاکی، نخست وزیر زمان جنگ که می گفتند اقتصاد جنگ را او یک تنه اداره کرد(!؟؟) و آخرین مطالبی که از او در خاطرم مانده نمایشگاه نقاشی ها و طراحی هایش بود و قبل تر نامه اش در مورد افتخار به مشاورت خاتمی در جریان انتخابات منجر به دوم خرداد. و دیگر هیچ!

در دوره های قبل هربار می گفتند می آید و نمی آمد. و در توجیه نیامدنش می گفتند که آبرویش را دوست دارد چون اگر بیاید باید با «بعضیها» سرشاخ شود و به مردمی که مدتها به راحتی (که خیلی هم راحتی نبود انصافاً) خو کرده اند سخت بگیرد و اگر چنین کند که فاتحه محبوبیتش را باید بخواند و اگر نکد هم که اصلاً برای چه بیاید؟!

چند ماه قبل از انتخابات سال 84 در مراسم عروسی یکی از دوستان دیدمش که آرام با اعضای کابینه خاتمی گپ و گفتی می کرد و از دنیا و مافیها فارغ بود و راحت بگویم که حتی به سر و  صدای جوانتر های مجلس(که ما بودیم و هر از چند گاهی نامش را می بردیم و چیزکی می گفتیم به شوخی که مثلا خدایش بیامرزد شهاب (نویسنده وبلاگ حدیث سابق را!) گیر داده بود که می خوام پاشم برای کمک به ستاد میرحسین از بین مهمونا پول جمع کنم!پول کرایه ماشین باید در بیاد!) توجهی نمی کرد.

تصوری که همه از او داشتند آدمی اهل مبارزه با ویژه خواری های خاندانی ها و دشمن دزدی و بنیان گذار اقتصاد سالم و فردی که فقط به فکر محرومان است بود.

تا اینکه آرام آرام فضای انتخابات جدی شد.

وقتی که خاتمی گفت می آیم او هم گفت می آیم بین دار و دسته دوم خرداد دو دستگی ایجاد شد، که اکثر کسانی که بعدتر تبدیل به سینه چاکان موسوی شدند انواع حرفها را نسبت به او می گفتند که وقتی خاتمی آمد او نباید می آمد.

در این بین هر کدام از این دو نفر ستاد های مردمی خود را تشکیل دادند و سازماندهی کردند که در این بین کسانی که مردم دل خوشی از آنها نداشتند(حداقل مردم کوچه و بازار که من با آنها دم خور ترم) نصیب آقای خاتمی بودند مانند : حزب مشارکت و مجاهدین انقلاب و جمعی از اشخاص حقیقی و حقوقی دیگر. (اگر همین حال ادامه پیدا می کرد صراحتاً باید بگویم که رأی من هم آقای موسوی بود)

ناگهان با اعلام انصراف آقای خاتمی به نفع آقای موسوی همه چیز به هم ریخت. همه کسان و ناکسان به ناگاه از آقای موسوی حمایت کردند.طوری که حتی حزب کومله کردستان که دستش آغشته به خون هزاران ایرانی بود از ایشان حمایت کرد! و جالب اینکه ایشان با ژستی بسیار دموکراتیک و روشنفکری اعلام کردند که درها به روی همه باز است!بفرمایید!

و از اینجا بود که فهمیدم موسوی گوشت قربانی است برای همه کسانی که نه با احمدی نژاد بلکه با نظام مشکل دارند. مثل کسی شده که دیگران برای اینکه خود در تیر رس نباشند پشت سینه سپر شده او پناه گرفته اند و از او سپری ساخته اند.

البته باید بگویم که مقداری اشتباه می کردم چون فکر می کردم او از خیلی از این مخالفت ها با نظام مبراست اما آینده روشنگر مسائلی دیگر بود.

همه گفتند و او تأیید کرد و (یا حداقل سکوت توأم با رضایت) و او گفت و خیلی ها تأیید کردند. نهضت آزادی سهم خواهی کرد و بعد طرفداری!

احزاب دموکرات و کومله حمایت کردند

آمریکا حمایت کرد

اسرائیل حمایت کرد

دشمنان قسم خورذده حمایت کردند

و او فقط می گفت بفرمائید در ها باز است!

ادامه دارد....

 

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۸ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: انتخابات