سلام

امروز روز ... است.

اون جای خالی رو نمی دونم با چه کلماتی بايد پر کرد عجيب،جالب،‌خاطره انگيز و هزاران کلمه ديگه اما امروز ماجراهای خيلی قابل توجهی داره...

امروز برای لات های قديم روز بزرگی بود

امروز روزيه که تمام لاتهای بامرام به احترام اباعبدالله قمه هاشونو غلاف ميکردند، دهناشونو آب می کشيدند و ميگفتند: آقا! يا اباعبدالله!می خوايم ۲ ماه برای تو باشيم...

بچه ها!

ما چقدر لوطی هستيم؟!!

چقدر حاضريم برای امام حسين مايه بذاريم؟؟؟!!

--------------

ميگن يه روز يکی از جاهل های تهران مياد دم يکی از تکيه ها با يه سوز دلی پرچم آقا اباعبدالله رو ميگيره و ميگه:

حسين جان!پدرم وقتی مرد،۲-۳ ماه براش سياه پوشيدم!مادرم وقتی فوت کرد(چون خيلی عزيز بود)براش ۸-۹ ماه عزاداری کردم.اما نمی دونم با دلم چه کردی که هر سال کمِ کم ۲ ماه برات سياه میپوشم و عزاداری ميکنم...

-----------

شايد لوطی صالح رو بعضيها بشناسيد.هنوز توی بازار تهران گذر لوطی صالح معروفه.

ميگن يکی از بزرگترين جاهلای تهران بوده که يه دايره دستش می گرفته و همه رو مسخره ميکرده،نوچه و دوروبری هم زياد داشته.اما يه سيد روضه خونی تو محلش بوده که هيچوقت مسخرش نمی کرده.تا اين بنده خدا ميومده لوطی ساکت می شده.

يه روز سيد ميره پيشش ميگه لوطی!تو چرا اينجوری ميکنی؟!برای خود من هم سوال شده!تو به هيچ کس رحم نمی کنی!کوچيک و بزرگ و پائين و بالا نميشناسی!من هم چيزی ندارم که ازش بترسی!هيکل درشتی که ندارم!دستم هم که به جايی بند نيست...

ميگن لوطی گريه ميکنه و ميگه:آقا از مادرت می ترسم!

تا اينو ميگه سيد شروع ميکنه باهاش حرف زدن که بابا!اگه ميخوای احترام به مادر ما بزاری بيا دست بردار و ...

ميگن فردا لوطی با همه نوچه هاش ميرن پابوس امام رضا و توبه می کنن و وقتی برمی گرده اين گذر لوطی صالح رو درست ميکنه و محله رو قرق می کنه...

يه روز لوطی ميبينه همون سيد يه پرچم گرفته دستشو داد ميزنه:

 هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله

هر که دارد سر سودائی ما بسم الله!

ميگن لوطی خيلی بدحال ميشه و ميره پيشش و ميگه سيد مارو هم ميبری؟!

و سيد ميگه چرا نه!بيا بريم!

فردا برای حرکت همه آماده بودن ميبينن لوطی داره مياد.دايرش هم زير بغلشه!

همه تعجب ميکنن و میپرسن لوطی!بازم؟!!!

اما لوطی ميگه يه عمر برای مردم زدم ميخوام حالا برای آقام بزنم!!!

می گذره تا ميرسن کربلا و لوطی همونطوری باگرد و خاک وخاکی راه ميوفته ميره تو حرم!

در حال رفتن هم با يه صدای خيلی آروم و حزين ضرب می گيره که

اومدم که برنگردم آقاجون!

اومدم که برنگردم آقاجون!

اومدم که برنگردم آقاجون!

اومدم که برنگردم آقاجون!

اونای که ديدنش می گن تا ميرسه به ضريح سرش رو ميزاره رو ضريح و يهو ميبينن ديگه نفس نمی کشه و لااله الاالله....

محرم آمد و عيدم عزا شد

حسينم وارد کرب و بلا شد...

همين

 

شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: