1)

مرد آرام آرام همراه همسرش قدم بر میداشت

(همانگونه که در خور عروس و دامادی است که هنوز چند روز نیست زندگیشان را آغاز کرده اند.) هر دو خوشحال بودند و سرخوش از اینکه به یکدیگر رسیده اند و خوشحال تر از آن جهت که اولین سفر زندگی مشترکشان بئسه بر خاک آستان علی بن موسی الرضاست...

و آرام آرام می رفتند در خیابانی که مشرف به حرم است و چشم در چشم پسر فاطمه پیش میرفتند و عاشقانه زمزمه های راز آلود عاشقی را با هم مرور می کردند...

مرد خوشحال بود از اینکه با کسی ازدواج کرده که در وانفسای حکومت جور مرد میدان زندگی و وفاداری است و زن خوشحالتر از این جهت که مرد علاوه بر اینها غیرتمند دریای غرور بود....

2)

مرد را همه به پهلوانی و لوطی گری می شناختنداما نه به ضعیف کشی و الواطی.

مشهد بود و حرف مرد.مرید و نوچه زیاد داشت اما آنچه نداشت علاقه به آزار دیگران بود که در لوطی گری ابالفضل العباس مرادش بود که دست داد اما مرد بود و آبرو نداد.کسی را یارا نبود که چشم در چشمش نگاه کند که قدرت دستش را کسی نداشت اما...

3)

همانطور که آرام آرام میرفتند مرد در شیشه ها به دنبال مرتب کردن سر و وضعش بود.(اداری بود و اداری مسلک.مرتب و منظم.)

مرد مشغول صحبت بود از آینده که: می سازیمش با هم.که تو کدبانوی خانه منی و نباید کاری با بیرون منزل داشته باشی(همانطور که رسم 50 سال پیش بود)و من هم مرد بیرون منزلم و امور سرا به دست بانوی خانه : که ناگهان; کلامی و کلمه ای از دهانی ناپاک خارج شد و تمام مرد به جوشش افتاد...تا سر بلند کرد و چشم چرخاند مردی را دید که سر گذر ایستاده.نمی خورد که مرد مودبی باشد. با خود گفت همین بوده!مردک ....به قدمی خود را به او رساند و چند جمله ای گفت و دستی بلند کرد و ناگهان فرود آورد.تا دست فرود آمد ناگهان مرد فهميد که سيلی خورده چند برابر او قوی است.يک لحظه ترسيد اما...  تا همراهان مرد بخواهند چیزی به او بگویند آن غریبه همه را آرام کرد و با لحنی مودب و شرمسار عذر خواهی کرد.و مرد سرخوش از اینکه جزای کسی را داده که زبان بر ناموسش گشوده نه آرام که قدری تند تر به سمت حرم رفت (همراه همسرش که بهت زده شده بود)...

4)

مرد آرام سر کوچه ایستاده بود با جوانان کوچکتر از خودش(نوچه ها و مریدهایش) حرف زندگی میزد که:

( داداش جون درسته که هیکلت میزونه و قدرت دستت دستها میخوابونه اما دست همه صاحب دستا پیش دست آقای ما ابالفضل هیچه.

زوار آقا رو احترام کنید مهمون حضرتند و نباید ما تو مهمونی آقا خرابکاری کنیم که اگه ما بد کنیم از چشم آقا می بینند)

که ناگهان مردی که می گذشت (همراه همسرش) قدمی بسمتش برداشت و با ناراحتی چند جمله ای گفت که خجالت بکشبی حیا!چشم و زبانت را نگه دار!زبان برای ناموس من باز میکنی؟ و ناگهان دستی برخاست و فرود آمد و صورت مرد گلگون شد ...همه ساعتها از کار افتادند که نه خشک شدند گویی زمان ایستاد. نوچه ها تا به خود آمدند که چه شد؟این نی قلیان سیلی به روی مراد ما زد؟دستها به جیب رفت که ناگهان مرد آرام گفت چی کار میکنید؟و رو به مرد (آرام و باطمأنینه و شمرده شمرده) گفت ببخشید اشتباه کردم.عذر می خواهم. مرد چپ نگاهی کرد و آرام (نه آرام که کمی با شتاب تر) به سمت حرم رفت و مرد آرام حرکت کرد و دیگران را به هیچ انگاشت سر به سوی حرم با قدم بر داشت...

وقتی به حرم رسید آرام تر شده بود رو به مولا کرد و نالید که

یا ارباب!مولای ضامن!می دانی که میتوانستم اما دستم را برای احترام به تو خشک کردم و کردم کاری را که کردم تنها برای تو!به احترام اینکه مهمان تو بودند.وبه اصطلاح لوطی ها :سید زدم پا حسابت...

 

شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: