5)

مرد و زن که زیارت کردند زن آرام ناطقه اش فعال شد که:

می دانی چه کردی؟ آنکه نامربوط گفت جوانکی بود که گفت و گذشت!آنکه تو زدی دیگری بود!بنده خدا!مرد بود!که دست بر رویت بلند نکرد ندیدی قدرتش را؟

و مرد شرمسار شد که باید عذر بخواهم!که به اشتباه من غرور مردی شکسته شد که خود میدانم غرور مرد را شکستن (آنهم نزد کسانش) یعنی چه!

و آرام حرکت کردند و سر همان گذر و سئوال که که بود؟چه بود و از کجا!

و با هر پاسخ مرد شکسته تر و شرمسار تر می شد(که هرچه از مرد ماجرا شما میدانید او هم فهمیده بود)و فهمیدند که در کجا زندگی می کند و مرد راسخ تر شد برای عذر خواهی.

رفتند و به سبیل تحفه (همانگونه که رسم عهدشان بود)پتویی خریدند و پرسان پرسان به منزلش رسیدند و دق الباب کردند

 

                                                               *****************

 

مرد آرام در خانه نشسته بود( انگار نه انگار) که دق الباب شد و صدایی نا آشنا اذن دخول خواست مرد برخاست و در را باز کرد که دید همان مرد است و اجازه ورود می خواهد همراه همسرش.تعارفکرد و خودش آرام به سمت اتاق رفت و دعوت کرد که بفرمائید.

مرد که نشست آرام شروع به صحبت کرد که مرد بزرگ!من اشتباه کردم.تو مردانگی کردی!می فهمم که من چه کردم تو چه کردی! برای عذر خواهی آمدم...

مرد آرام جا به جا شد و گفت : من همان موقع با امام رضا تصفیه کردم.همان موقع بخشیدمت به امام رضا!اشکالی ندارد.ااما هدیه تان را نمی پذیرم که اتفاقی نیفتاده...

گذشت ایم گذشت و سالهایی چند بر جهان گذر کرد...

برف پیری بر سروروی مرد نشست و صبحدمی سرمای این زمستان درآینه اتاق خودرابه مرد نشان داد که

 

لوطی!کجایی؟ پیر شدی!فرداست که بمیری و به زیارت کربلا نرفته باش!حیًا!زود باش! بلند شو!بیدار شو!تا سرمای این زمستان خشکت نکرده دلت را به بهار مولا بسپار!

 

و این شد که مرد عزم سفر کرد و به نیت گرفتن جواز گذرش به طهران افتاد...

 

چند روزی بود که در اداره می رفت و می آمد.سرهنگ روی خوش نشان نمی داد که این ادا ها قدیمی شده!این چه قیافه ایه؟ و روز آخر حرفی از سرهنگ و جوشش خون مرد و دستی و صاعقه ای و روی گلگون...

سرهنگ بر آشفت که آهای سربازا!بگیریدش و...پرونده ای قطور تشکیل و بسته شد و مرد به محبس روانه...

 

مرد شبی را در محبس گذراند که صبحدم دریچه محبس باز شد و مردی نگاه به درون انداخت و سریع بست و لحظاتی نگذشت که در باز شد و ماموری کت بسته(که خدا دست هیچ مردی را بسته نخواهد) به نزد مرد برد.مرد سرهنگی بود بلند مرتبه.

وقتی مرد سر بلند کرد دید دستانش را بسته اند.اخمی وفریادی و دستها باز شد.

گفت ماجرا چیست؟چه کرده ای؟

مرد آرام گفت : آمده بودم جواز کربلا بگیرم سیلی به سرهنگی زده ام!در همین اداره.پرونده سازی شده و من هم همینجا درخدمت شما هستم.

پرسید مرا میشناسی؟

-نه!

-چند سال پیش مشهد یادت نیست؟جوانی به تو سیلی زد!مگر نه؟و تو گذشتی و بخشیدی به امام رضا!

-درست!

-من همان جوانم لوطی!خرج کربلایت با من!هر چند روز کربلا ماندی خرج راه و خانوارت به عهده من!

این هم از پرونده.

(آتش کبریت آرام محتویات پرونده را می خورد و سیاهی پس میداد )

مرد من و منی کرد که

-من خواهشی دارم!مردی را تمام کن و چند روز مرا به شهرم برگردان!

-بروی چشم!مردی که آنقدر مردی در حق من کردو مرا نزد نوعروسم شرمنده نکرد دنيا را هم بخواهد به پايش ميريزم...

 

مرد آرام حرکت کرد و تا مشهد آرامتر گریست!تا رسید به شهر و گنبد را دید درنگ نکرد.شتابان به سمت مولا رفت و آرام زمزمه کرد:

یا سیدی!نمی دانشتم اینقدر خوش حسابی!کرمت را شکر!

                         من کیستم گدای تو یا ثامن الحجج        شرمنده عطای تو یا ثامن الحجج

 

 صلی الله علیک یا امام الرئوف

شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: