عروسی!

يادش بخير بچه که بوديم چقدر کيف می داد وقتی خبر می دادند که عروسی دختر فلانی يا پسر فلانيه اونموقع تو دل ما بچه ها هم يه پا عروسی می شد

لباسهای نو و پلوخوری از کمد در می آمد و تنمان می شد اگر هم که به شيطنتی گوشه اش را به ميخی گيرانده بوديم اخمی و خريد کوچکی...

در عروسی که نگو!آتش بود که می سوخت(بهتر است بگويم می سوزانديم) داد و بيداد، قايم موشک،هزار بازی بلد و نابلد ديگر...

زمانی هم که بچه تر بوديم قايمکی!می رفتيم قسمت خانمها!وقتی نقل و سکه روی سر عروس می پاشيدند چه فريادها که نمی زديم و چه کارها که نمی کرديم...

اما

حالا زمانه عوض شده

پائين کارتهای عروسی می نويسند

لطفا از آوردن اطفال خودداری کنيد...

يا نه

می نويسند فلانی و بانو

من نميدانم

اما فکر نمی کنم عروسی بی سرو صدا و جيغ و داد بچه ها عروسی باشد!

بيشتر اگر نگوئيم ختم به هماشها و کنفرانسهای شبيه می شود که از مزيت ازدواج می گويند...

شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: