جانم در سینه محبوس شده است.ای کاش به همراه نفسم از کالبدم بیرون میرفت

بعد تو ای فاطمه ام! در زندگی هیچ خیر و خوشی نیست و این گریه از ترس اینست که مبادا بعد از تو عمرم به درازا بکشد.

پس آنگاه دستهایش را از خاک قبر فاطمه تکانید و غم و اندوه بر او روی آورده اشکهایش بر گونه هایش جاری شد و صورتش را به طرف قبر رسول خدا برگرداند و گفت "السلام علیک یا رسول الله!..."

----------------------------------

صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی...

صبر کردم در حالی که این صبر برایم همانند خار در چشم و استخوانی در گلو بود...

جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: