بعضی اوقات آدم چيزهايی را می بيند و احساس می کندکه اگر نگويد ظلم کرده.

اولا اينکه يک توصيه اساسی می کنم:قبل از خواندن اين نوشته سری به وبلاگ نصرالله سکرتر بزنيد و حتما مطلب آخر او را بخوانيد.

فکر می کنم حالا احساس می کنيد که وقتی آدم از ته دلش با يه شهيد نجوا می کنه چه حالی بهش می ده.

اصلا من خودمو می گم.خيلی دلم می خواد وقتی می خوام اسرار دلم رو،درددلهامو به يکی بگم در گوشش بگم.يواش و بی سر و صدا.

خدائيش حرم امام رضا هم که ميريم يه جورائی دلم پر می زنه که برم جوی جلو بچشبم به ضريح تا راحت حرفامو بزنم که کسی يهو برنگرده بگه التماس دعا! يا: اخوی حال خوشی داری مارم دعا کن! اصلا می خوام امام رضا يه اون کسی که دارم باهاش درددل می کنم مال خودم باشه!

نمی دونم...

وقتی شهيدای گمنام رو تو حياط حرم امامزاده صالح تجريش دفن کردند  شب قبلش اونجا بودم اومدم يه چيزی رو تابوت بنويسم که يهو يه آقای مودبی داد زد که ننويس آقا! از عصر تا حالا هر کی اومده يه چيزی نوشته!هرچی هم ميگيم حرف گوش نمی کنيد!

گذشت تا اينکه شهدا رو دفن کردند و من هم هر از چند گاهی که می رفتم زيارت سری ميزدم و می ديدم که سر اون ۴ تا قبر شلوغه.زن و مرد فاتحه ميخوندن.چادری و بی چادر.با آرايش و بی آرايش!پير و جوون.همه آدمها.

يه چند وقتی که گذشت اومدن دور قبر ها رو زنجير کشيدن.نمی دونم چرا اما احساس خيلی بدی بهم دست می داد هر بار هم که رفتم يواشکی می رفتم تو و ...

گذشت تا اينکه يه چن وقتی نتونستم برم.امشب که يه ذره آدم تر بودم و تونستم برم ديدم دورتادور قبرها رو نرده کشيدن و دور قبرا رو هم گلدون ذاشتن(البته گلدون که چه عرض کنم يکی اين هوا!!!!).

اصلا يه جورائی گم شده بودن.هيچ کس هم نبود.حياط شلوغ شلوغ اما اونجا خلوت خلوت!

دلم گرفت!آخه اونا رفته بودن که مااسير نشيم اما انگار ما اونا رو بدجوری اسير کرديم.!

                                     

جمعه ٢ امرداد ،۱۳۸۳ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: