بعضی اوقات ميشه آدم احساس می کنه که کنترل کار از دستش خارج شده و ديگه هيچ کاری از دستش بر نمی آد

به قولی نا اميدی کامل...

اينکه آدم ببينه که عزيزش داره تو دستش بال و پر ميزنه خيلی سخته

چند روز پيش برادرم (که آبله مرغون گرفته) نصفه شب حالش بد شد.وقتی از خواب پريدم و حالشو ديدم اولين کارم گرفتن ماشين بود و بردنش سمت درمونگاه.دو تا آمپول و خونه و مابقی قضايا...

 اما اونجا بود که فهميدم اگه سلطان پول دنيا هم باشی وقتی کوچکترين اتفاقی برات بيفته غير از يا زهرا و يا ابوالفضل هيچی نداری که بگی...

دست آدم از همه چيز کوتاه ميشه ...

همين.

پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: