اين نوشته هيچ سندی ندارد.حرفهای مستانه است!اگر کسی را يارای هم صحبتی مستان نيست نخواند که:

مستم و از رخ دلدار سخن می گويم...

-------------------

آرام...

با آرامشی مثال زدنی ...

فاطمه

فاطمه کلابيه

طوری به فکر فرو رفته که انگار تمام دينش با تمام دنيايش در حال جنگند و او نيز نظاره گر اين جنگ عظيم....

نمی دانم چه کنم!يا چه بگويم!

ماجرای غريبی است !

احساس می کنم نه فقط مرا که عالمی را حيران خود کرده...

هيچ وقت فراموش نمی کنم...

زمانی را که آمدند...

----

از شهادت دختر پيامبر هنوز چند ماهی نگذشته.در قبيله بنی کلاب چوپيچه ميشود که:علی فاطمه را پسنديده و از طريق عقيل برادرش خواستگاری کرده!

او دختر جوانی است که دل به مهر اهل بيت خوش دارد ولی چنين دخترانی نمی گويم بسيارند اما آنقدر هستند که علی بتواند زيبا تر از فاطمه کلابيه بينشان پيدا کند

پس چه شده؟چرا فاطمه؟!

که عقيل خود پاسخ می گويد :

چند روز پيش برادرم (هنگامی که به خانه اش رفته بودم تا سری به او و يتيمانش بزنم)مرا به کناری خواند و گفت:عقيل!تو در نسب شناسی يدی طولا داری!زنی عفيف برايم پيدا کن که برايم فرزندان و پسران رشيد بياورد! ومن گشتم و عفيف تر از فاطمه در بنی کلاب که فرزندانشان در جنگ آوری مشهورند نيافتم!

پدر از او می پرسد که:دخترم زندگی با علی زندگی با سختی هاست!همه می دانند خانه علی خانه زندگی سخت اما شيرين است.او سه فرزند يتيم دارد.از فاطمه! و تو دختری جوانی که در آينده فرزندانی خواهی داشت. بينديش که می توانی با آنها زندگی کنی؟!

و او انديشيد و قدم به راهی نهاد که انتهای آن در جائی ديگر نمايان شد...

 و اکنون سالی از آن روزها گذشته و چه گذشتني...

روز اول که نوعروس قدم به خانه علی نهاد همه مردم مدينه شروع به نمامی کردند که:

کار يتيمان فاطمه تمام است!زير سايه نامادری چه خواهند کرد؟!چگونه علی حاضر شد چنين کاری کند؟!

اما همان روز اول تکليف يکسره شد. آنزمان که فاطمه بر در خانه علی گفت وارد نمی شوم تا بانوی اين خانه، دختر فاطمه بيرون نيايد و اذنم ندهد!

دختر کوچک آرام بيرون آمد، هنوز کلامی از دهانش خارج نشده که فاطمه به سخن می آيد :

بانوی اين خانه شمائيد!من به کنيزی اين خانه آمده ام! مرا چه به همسری با مادر شما!

وقتی اين سخنان تمام می شود قلب زينب از خوشحالی ديگر جائی برای غم ندارد!کسی به خانه شان آمده که محب علی و عاشق فاطمه است...اما افسوس که غم مادر ديگر جائی برای شادی مگر نده ای زودگذر در اين خانه باقی نگذاشته است...

در اين يکسال چه اتفاقات که نيفتاد...

آنروز که آمدی و گفتي« آقای من!خواهشی دارم که اميدوارم با آن دلم را شاد کنيد!» و وقتی که گفتی که نمی خواهی ديگر تو را فاطمه بخوانند چون با شنيدن اين نام لرزشی دل اهل خانه را می گيرد علی به انتخاب عقيل آفرين گفت...

و تو ام البنين شدی فاطمه!

گذشت تا باردار شدی!

و وقتی پسرت بدنيا آمد ديگر راحت شدی اما وقتی پسر را به دست پدر سپردی ناگهان اشک پدر سرازير شدو ديدی که بر دستان پس بوسه می زند...و بر افروختی که :چه شده؟!مگر عيبی در دستان فرزندم هست!؟

که آرامت کرد اما چه آرام کردنی...

گفت که دستان عباس گرهی بزرگ از کار دين باز خواهد کرد...

اما حالا ديگر زمان جنگ است!

مردم می گويند ديگر فرزند فاطمه کلابيه بدنيا آمده!به به!عجب پسر رشيدی است!اما..

ديگر بدا به حال فرزندان فاطمه!اگر تا امروز به آنها می رسيد بخاطر اين بود که خود فرزندی نداشت!از امروز ديگر او «عباس» را دارد!

نمی داند چه کند ام البنين!ديگر هنگام تصميم است!

اولين باری است که بعد از زايمان او همه با هم غذا می خورند.دور هم هستند که ناگهان صدای عباس بلند می شود .ام البنين آرام بر می خيزد ولی ناگهان احساس می کندکه چشمها او را دنبال می کند.

و او می کند کاری که عالمی را تا ابد مديون ادب خود می کند...

----

می گريستی ام البنين! و می چرخاندی قنداقه را!دور سر زينب،دور سر حسن و دور سر حسين!

می گفتی عباس من غلام شماست!فدای شما شود!او را چه به همسری با شما؟!

---------

و گذشت...

علی رفت و حسن را کشتند و ناگهان حسين هم حرکت کرد...

و تو عباس!پسر ام البنين!يل ام البنين!تو  هم حرکت کردی...

ولی ناگهان تپشی باعث شد پيکی روانه شود و عباس را به مدينه خواند که:برگرد عباس!مادر با تو کار دارد!

حسين هم شنيد و گفت که: مادرمان را درياب!

برگشتی...اما ناراحت، دل پر آشوب!سرگشته!

اما وقتی صدای ام البنی را شنيدی که تورا با چهره ای افروخته می خواند که: عباسم! مبادا تو باشی و آسيبی به فرزندان فاطمه برسد!مبادا باشم و ببينم تنها به مدينه برگردی!

و تو تکليف را تا انتها خواندی...

زياد طولانی نمی کنم...

مادر ادب اين روزها آرام آرام در حال احتضار است!

يادش کنيم که با ياد او دل عباس شاد می شود...

شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: