فاطمه

فاطمه بنت اسد پسر هاشم!

فاطمه همسر ابوطالب

فاطمه مادر علی بن ابيطالب

نمی دانم! خداوند چرا سرنوشت علی را اينگونه با فاطمات(فاطمه ها) گره زده است؟!

بگذريم که اين خود در آينده معلوم ميشود که چرا خداوند يکی از دو نفر مرد محبوب خود را اينگونه فاطمی قرار می دهد...

اما اکنون شور و غوغايی در کنار خانه خدا برپاست...

خانه ای که سالها پيش،نه!که سالها پيش تر از پيش خداوند بدست آدم ابوالبشر بنا نهاد و ساليانی پس از آن بدست پدری و پسری - ابراهيم و اسماعيل را می گويم- مرمت و بازسازی اش کرد تا محل عبادت موحدان گردد.

اما افسوس!از آن خانه هيچ باقی نمانده! يعنی...چه بگويم؟! مانده اما نمانده برای توصیفش بهتر است!

جايگاه اصلی موحدان تبديل به اصلی ترين باشگاه ملحدان و مشرکان گشته است! در خانه توحيد بتهای بزرگ را قرار داده اند و بتها را می پرستند!

اما زمان آبستن حوادثی بزرگ است...

معلوم نيست چرا امروز در اين ساعت اينگونه دور تا دور خانه شلوغ است؟!هر کسی چيزی می گويد.

دوباره اين دو تيره قريش- بنی هاشم و بنی اميه را می گويم- مشغول جدالی سختند.برسر چه؟!حال می گويم!

می گويند همسر ابوطالب -فاطمه- در حالی که باردار بوده درد زايمانش فرارسيده و چون در حال طواف بوده به داخل کعبه رفته تا آنجا وضع حمل کند!او خانه را ملوث خواهد کرد!

اين را جمعی از بنواميه می گويند...

اما بنی هاشم می گويند کسی در را باز نکرده!ديوار خود شکاف برداشته!اين امر خداست!

وقتی می نگری شکافی ميبينی بر سينه خانه کعبه که فاطمه از آن داخل شده....

و وقتی خوب گوش فرا می دهی صدای زنی را می شنوی که آرام آرام اينجا ناله کرده که:

خداوندا!به تو و پيامبران و کتابهايی که از طرف تو نازل شده اند و

 نيز به سخنان جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم

 .پروردگارا!به پاس احترام کسی که اين خانه را ساخت و به حق کودکی

که در رحم من است،تولد اين کودک را بر من آسان فرما!

شب آرام آرام دامنش را بر سر شهر و اهلش ميتکاند و آرام آرام بران تاريکی می رود تا همه جا را فرا گيرد...

مردم ديگر رفته اند.حال فقط ابوطالب و جمعی از بنی هاشم مانده اند.خسته از تمام سعی ها برای باز کردن درب خانه-که نه فقط آنها ، که گردن کشان بنی اميه نيز نتوانستند درب خانه را بگشايند- خسته از شنيدن تمام کنايه های بنی اميه و خسته از باورنکردنی ترين اتفاقها...

نمی فهمی شب چگونه به صبح می رسد.

اما گوئی چند روزی گذشته و تو بيخبری از آنچه بر مادر و بر طفل رفته است! دو روز؟سه روز؟نمی دانم!

اما ديگر زمان آنست که دوباره اعجازی شود برای تکمیل اين معجزه!

همه منتظرند که در گشوده شود تا مادر و طفل از آن خارج شوند اما ناگهان صدايی بر ميخيزد:

-نگاه کنيد!ببينيد! ديوارمی شکافد!در نه! ديوار را ببينيد!

و معجزه کامل می شود....

محمد امين نيز ايستاده و با لبخند می نگرد.

فاطمه طفل را به سوی او ميبرد و در آغوش او ميگذارد و ناگهان اعجازی ديگر شکل ميگيرد!

طفل شروع به سخن گفتن می کند:

به راستی که مومنان رستگارانند،کسانی که در نمازشان در مقابل آفريننده خاشعند و ...

قزآنی نيامده اما کودک سوره مومنون را می خواند.

فاطمه دل به اين فرزند دارد و ابوطالب دعايش ميکند و محمد نيز لبخند بر لب می بيند آنچه را که ديگران نمی بينند...

يا علی٬التماس دعا!

سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: