سلام.

اين شعر رو اول خيلی خوب و با دقت بخونيد.شعر معروفی هستش.از لسان الغيب حافظ شيرازه...


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آيد به چشم غم پرست
بس که در بيماری هجر تو گريانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کميت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گيتی راز پنهانم چو شمع

در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم يک نفس باقيست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنين
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب ديده بنشانم چو شمع

نمی دونم چه سريه! هر وقت اين شعر رو می خونم بدجوری ياد عمه سادات حضرت زينب (سلام الله عليها) می افتم.کافيه دوباره اين شعر رو بخونيد.گوينده رو حضرت زينب و مخاطب رو آقا اباعبدالله در نظر بگيريد.اونوقته که می بينيد اصلا شعر زبانحال اين دم آخر حضرت زينبه.

من نمی دونم اما فکر می کنم برخلاف مداحا که می گن لحظه وداع خيلی به ايشون سخت گذشت سخت ترين لحظه ها لحظه ای بود که وقتی آقا ابا عبدالله روی جسم صد پاره علی اکبر افتاده بودند ايشون رو کمک می کرد و تسلا می داد.

آخه خيلی سخته يه داغی آدم رو تا سرحد جنون بسوزونه اما خودش مجبور باشه عزيزش رو تسلا بده...

صلی الله عليکم يا اهل بيت النبوه!

چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: