بعضی وقتا دل آدم تنگ ميشه برای وقتايی که خيلی ازشون گذشته...

چند شب پيش مهمون يکی از معلمای قديمی و صميمی دوره راهنمائيم بودم.اين مرد بزرگ سال سوم راهنمائی علوم تجربی درس ميداد و من يکی از بچه های پا به کار اين کلاس بودم.

آخه يه جور ديگه درس می داد(يه جورائی خيلی باحال) برخلاف معلمای ديگه روشهای آسمون و ريسمونی نمی گفت(آخه همون سال يه معلم داشتيم تو مدرسه که علوم و فرمولهاشو به روش مثلثی ياد ميداد و از هر فرمولی يه مثلث می ساخت و )روشهاش برخلاف خودش آروم و بی سروصدا بودند.

سر کلاسش همه آمادگی داد و بيداد و تيکه پرونی و شوخی و از همه مهمتر درس ياد گرفتن داشتن.

تیپش خيلی تیپ توپی بود(چيييی شد!!!) يه سبيل مردونه شلوار و لباس معمولی هيکل ميزون و از مهمتر با مرام و معرفت.

گذشت و گذشت تا موقع امتحانا شد و ما هم امتحانامون نهايی بود.جالب اينجا بود که روز قبل از امتحان کلاس تقويتی علوم داشتيم!!!!

گذشت و امتحانا تموم شد و من با يه معدل خوب به يه دبيرستان خوب رفتم و از بزرگ مرد ماجرا خبری نداشتم تا اينکه ۱ سال بعد معلم دينی مونو تو اتوبوس ديدم و ماچی و بوسه ای و خبری و يهو آقای پاسبانی گفت از فلانی خبر داری؟

گفتم نه!چطور؟(ته دلم خالی شد که يا اباالفضل!نکنه....)

گفت قيافش خيلی عوض شده!(کپ کردم يعنی چی؟سوخته؟ضربه خورده؟چاقو خورده؟)

آدرس مدرسه جديدشو گرفتم و يه روز رفتم سراغش....

کپ کردم!!!!

هيچی!!!

معلوم شد استاد بزرگوار يه سال تموم مارو سر کار گذاشته بودند!!!

از اون تیپ هيچی کم نشده بود فقط يه ته ريش مشتی اضافه شده بود و از اون لحن لوطی مسلک چيزی به گوش نمی خورد!!!

خيلی برام جالب بود!چطوری شد که اينطوری شد؟

بعدش فهميدم جو  ارازل و اوباش مدرسه دليلش بوده و هنر معلمی و اینجور چيزا....

خيلی دلم براش تنگ شده بود.چند شب پيش به بهونه يک از بچه ها يه سر بهش زدم و کلی ياد جوونيارو کردم.

زمانی که (مثل حالا ) کيف ميکردم مودب جلو استاد بشينم .دوزانو. آروم...

يادش به خير...

آقای عابدی

تو زندگيم خيلی چيزها ازتون ياد گرفتم.

همين...

 

 

 

یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: