اونروز اونقدر سرحال بودم که نگو

از صبح تو چادر واحد عقيدتی پدر حاج آقا رو در آورده بودم تا آخرش که گفت بابا!تو تئوريت از عملی ما بهتره! د پاشو برو تا نگفتم بيان ببرنت بهداری خدمتت برسن!

بعدشم بعد از شام که رفتيم تو چادر بکپيم داد و بيداد کرديم که بابا!خاموش کنيد اون فانوسو!بکشيد اون چراغو!

اون بندگان خدا هم ديدن رگ نمی دونم چی چی بازی! ما گل کرده گفتن باشه!خاموش کردند و رفتن لالا!

آخه می دونيد چيه؟!

اين چند روزی که رسيده بودم منطقه با اون پيش زمينه ای که برا خودم چيده بودم و اون چيزايی که شنيده بودم انتظار داشتم با يه سری فرشته متحرک(ببخشيد ديگه) مواجه ميشم!

اما چشمتون روز بد نبينه!

از روزی که اومديم اينجا...

هيچی همون روز اول يه سری آدم بی پرنسيب ريختن سرمون و يه پتو و به قول خودشون جشنی و صفايی!

بعدشم هر وقت ما اومديم يه ذره!به خدا فقط يه ذره التماس دعا بازی در بياريم يهو دو سه تا شون اومدن و به بهونه نور بالا می زنی و التماس دعا صورت پر نور ما رو با واکس به قول خودشون برق انداختن تا عمليات لو نره!

بعدشم ما اين همه از نماز شب خوندن اينا شنيده بوديم از همون شب اول هر وقت قربه الی الله از خواب می پريديم و از زور تشنگی آب می خواستيم هيچ کدومشون از خواب بلند نمی شدن محض رضای خدا يه پارچ آب بدن به ما!نماز شب پيش کش!

هيچی!به غيرتمون برخورد گفتيم بريم خودمون نماز شب خوندن رو شروع کنيم  تا اين بندگان غافل خدا ياد بگيرن و به خودشون بيان!

هيچی!اون بلاهای بالا رو سرشون اورديم و سرمون آوردن تا اينکه نصف شب پاشديم ديديم بابا!نه اينا همه خوابن!

يه پتو دور خودمون پيچيديم و حرکت کرديم سمت مسجد!(مسجد چيه!همون ۳-۴ تا  چادر يکی شده) تو راه هم از بغل هر رختخوابی رد می شدم قربه الی الله يکی حوالش ميکردم بلکه پاشه!

وقتی رسيدم ديدم بابا!اينجا که جای سوزن انداختن نيست!

چراغا خاموش بود اما همه بيدار داشتن زار می زدند...

خجالت کشيدم.

برگشتم سمت چادر .

گفتم پس چجوری که اينجوريه؟!همه خوابن و همه بيدار؟!

رفتيم تو و يه دستی به پتو زديم ديديم به!

هيچی يه بالشه که نقش آدم رو بازی ميکنه! که ما <اينکاره>ها رو ضايع کنه!

جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: