من عاشقم و شکوه ای از يار ندارم

زيرا که براهش دل بيدار ندارم

هر وقت به بالين من او آمده ديده

خوابيده ام ديده بيدار ندارم

شبی معشوقی به عاشق گفت که امشب برای ديدارت خواهم آمد .جوان در پوست نمی گنجيد.اما وقتی معشوق بر سر قرار آمد ديد عاشق بدجوری خوابيده!چند تا گردو ريخت به جيب عاشق و بدون اينکه بيدارش کند رفت...

فردا وقتی عاشق بيدار شد و گردو ها را ديد شروع کرد به گريه و هر کس هم که می گفت چرا گريه می کنی گردو ها را نشان ميداد...

همه خنديدند.

همه مسخره کردند.

يکی از رفقایش گفت :چيزی نشده!بنده خدا اومده ديده خوابی دلش نيومده بيدارت کنه!گردو ها رو ريخته تا بيادش بخوری و حال کنی!!!

عاشق زهر خندی زد و گفت:

ای بابا!اين گردو ها يعنی:

تو را چه به عاشقی! هنوز بچه اي!برو به بفکر گردو بازيت باش...

--------------------------

خودمون رو سر کار نزاريم.بريم به فکر گردو بازيمون باشم....

شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط سید آشنا نظرات ()
تگ ها: